تبلیغات
خفن بیوگراف
منوی كاربری

این وبلاگ را صفحه خانگی خود كن !    به مدیر وبلاگ ایمیل بزنید !    این وبلاگ را به لیست علاقه مندی های خود اضافه كنید !

پیغام مدیر : به شما كاربر گرامی سلام عرض می كنم . امیدوارم در این وبلاگ دقایقی خوبی را سپری كنید . برای آگاهی از امكانات این وبلاگ خواهشمندم كه تا آخر صفحه این وبلاگ را مشاهده نمایید .

نظرسنجی
آدرس های دیگر
صفحات وبلاگ

لینك به ما / لوگوی دوستان
لینك به ما


لوگوی دوستان

آمار وبلاگ
امروز :

بازدید های امروز :

بازدید های دیروز :

كل بازدیدها :

كل مطالب :

كل نظرات :

ایجاد صفحه : - ثانیه

پنجشنبه 1 آذر 1386

 

جانی دپ» یكی از دیگر از قربانیان اعتصاب فیلمنامه‌نویس؉


در حالیكه اعتصاب فیلمنامه‌نویسان آمریكایی پیش از دو هفته به طول انجامیده است، در كنار تعداد زیادی از پروژه‌های هالیوودی، دو پروژه «جانی دپ» نیز به زمانی نامعلوم موكول شد.

 

 

 


به نقل از سایت سینمایی ورایتی، در پی طولانی شدن مدت زمان اعتصاب فیلمنامه نویسان آمریكایی، پروژه ساخت فیلم «شانتارام» با بازی «جانی دپ»، بازیگر برنده اسكار، كه قرار بود طی زمستان آینده جلوی دوربین برود تا زمانی نامعلوم به تاخیر افتاد.
كمپانی «برادران وانر»، یكی از دلایل این تاخیر را آن دانست كه فیلمنامه این فیلم به دلخواه فیلمسازان پروژه نبوده و اعتصاب فیلمنامه نویسان جلوی هرگونه تغییری را در این زمینه گرفته است.
این كمپانی در این ادامه این گزارش، دلیل دیگر این تاخیر را عامل بودجه عنوان كرده است، به گفته این كمپانی، هزینه‌های مربوط به این فیلم فراتر از ۷۵ میلیون دلار است، كه این بودجه از توان این كمپانی تاحدودی خارج است.
فیلم «شانتارام» داستان یك دزد معتاد به هروئین است كه علی‌رغم تدابیر شدید امنیتی از زندان فرار كرده و به هندوستان می‌گریزد و در یكی از محله‌های فقیر نشین بمبئی خود را به عنوان دكتر جا می‌زند و كمی بعد در پی برخی حوادث به افغانستان سفر می‌كند و در آن نیز اتفاقات زیادی برای او روی می‌دهد.
به گزارش ورایتی، دیگر پروژه «دپ» كه با تاخیر روبرو شده، «خاطرات عجیب و غریب» برگرفته از رمانی به همین‌ نام نوشته «هانتر اس تامپسون» است.
نویسنده و كارگردان این فیلم «بروس رابینسون» است.
این فیلم كه قرار بود جانی دپ پس از اتمام فیلم «شانتارام»، در آن بازی كند، داستان خاطرات و تجربیات «تامپسون» در اواخر دهه ۵۰ به عنوان روزنامه‌نگار افتخاری در پورتو ریكو است.


فیلم‌های جنگی در صدر پیش فهرست نامزدهای جوایز مستند اسكار
آكادمی علوم و هنرهای سینمایی در حالی پیش‌فهرست نامزدهای این دوره از رقابت‌های اسكار در بخش فیلم‌های مستند را اعلام كرده كه فیلم‌های جنگی در صدر این نامزدها قرار دارد.

 

 

 


به نقل از خبرگزاری رویترز، در این فهرست اسامی چند فیلم با موضوعات جنگی از جنگ‌ جهانی دوم گرفته تا جنگ عراق به چشم می‌خورد.
در این فهرست در كل ۱۵ فیلم بعنوان پیش‌فهرست نامزدهای بخش مستند این دوره از جوایز اسكار معرفی شده‌اند كه در این میان ۸ فیلم به موضوعاتی جنگی چه جنگ‌های گذشته و چه جنگ‌های عصر حاضر اختصاص دارد.
البته در این میان فیلم جنجال‌برانگیز «سیكو» ساخته «مایكل مور» نیز جلب توجه می‌كند.
در این فهرست مستند‌های «لاشه جنگ» به كارگردانی «فلیپ دوناهو» و «الن اسپیرو»، «افقی پیش رو نیست» به كارگردانی «چارلز فرگاسون»، «تاكسی به گوشه‌ای تاریك» به كارگردانی «الكس گیبنی»، «نوشتن تجربیات زمان جنگ» به كارگردانی «ریچارد رابینز» به موضوع جنگ عراق پرداخته‌اند.
دیگر فیلم‌هایی كه با موضوع جنگ در این فهرست قرار دارد عبارتند از «نور سفید/باران سیاه: ویرانی هیروشیما و ناگازاكی» به كارگردانی «استیون اوكازاكی»، «تجاوز اروپا» به كارگردانی «ریچارد برگ» و «بونی كوهن»، «نانكینگ» به كارگردانی «بیل گاتنتاج» و «دن استورمن».
به گزارش رویترز، مستندهای «جنگ/پایكوبی» به كارگردانی «آندریا نیكس» و «شون فاین» ، «بركه آتش» به كارگردانی «تونی كایه»، «لطفا به من رای بدهید» به كارگردانی «ویجون چن»، «به خاطر كتاب مقدس كه به من اینچنین می‌گوید» به كارگردانی «دنیل جی.كارزلیك»، «قیمت شكر» به كارگردانی «بیل هانی»، « قولی تا سر حد مرگ: سفر تبعیدی آریل دورفمن» و «آستیم: موزیكال» به كارگردانی «ترشیا ریگان» نیز دیگر مستندهایی است كه در این دوره از رقابت‌های اسكار برای رسیدن به فهرستی با ۵ مستند و در نهایت مستند برتر با یكدیگر رقابت‌ خواهند كرد.
فهرست نامزدهای نهایی این بخش از رقابت‌ها طی ماه ژانویه اعلام شده و در نهایت نام مستند برنده اسكار این دوره از رقابت‌ها ۲۴ فوریه سال آینده میلادی در سالن كداك هالیوود اعلام خواهد شد.


آل پاچینو ایفاگر نقش بهترین گنگستر تاریخ سینما

 

شخصیت تونی مونتانا، با بازی به یاد ماندنی و درخشان آل پاچینو در فیلم «صورت زخمی» (۱۹۸۳) در نظرسنجی یك سایت سینمایی بهترین گنگستر تاریخ سینما شناخته شد

 

 

 


.
به گزارش سایت خبری Earthtimes در این نظرسنجی كه به مناسبت اكران فیلم «گنگستر آمریكایی» رایدلی اسكات در این روزها انجام گرفت، تونی مونتانا در فیلم «صورت زخمی» بر صدر فهرستی از محبوب ترین گنگسترهای سینمایی قرارگرفت. به گفته مدیر بازاریابی یك سایت پربیننده سینمایی ،فیلم های گنگستری همواره نقش مهمی را در بازار فروش هالیوود داشته اند و در این میان ماندگاری و محبوبیت شخصیت هایی همچون دون ویتو كورلئونه در فیلم پدرخوانده و یا تونی مونتانا در فیلم «صورت زخمی» دلیل این ادعاست.
گفتنی است برخی دیگر از شخصیت های گنگستری محبوب با بازی هنرپیشگان معروف سینما عبارت بودند از ساموئل ال جكسون در نقش جولز وینفیلد در فیلم «پالپ فیكشن» (۱۹۹۴)، مارلون براندو در نقش دون ویتو كورلئونه در فیلم پدرخوانده (۱۹۷۲)، رابرت دنیرو در نقش دن ویتو كورلئونه در فیلم پدرخوانده ۲(۱۹۷۴)، باب هاسكینز در نقش هارولد شند در فیلم «جمعه بلند خوب» (۱۹۸۰) 


محکومین

 

بزرگترین خلافکارهای کشورهای مختلف در یک جزیره با هم می جنگند و تنها یکی از آنها از این میدان نبرد بیرون می آید و شما می تونید با یک کلیک این نمایش بزرگ رو ببینید.میدانی برای گلادیاتورهایی از تمام نقاط زمین

امروز تصمیم به معرفی و بررسی فیلم محکوم شدگان داریم که یک اثر اکشن جدید هستش و یک مدتی هر چند کوتاه بازار فروش رو در دستش گرفته بود و میشه گفت بازگشت سرمایه ی خوبی رو نصیب کمپانیهای سازنندش یعنی دو کمپانی لایونز گیت و نیو ویو اینترتایمنت کرد. همه میدونیم که کپی برداری از آثار آمریکایی تو سینمای همه ی کشورها بویژه هند زیاد صورت میگیره،اما اینبار (که البته بار اول هم نیست) آمریکاییها پیش قدم شدن و یک کپی برداری از فیلمنامه ی یک اکشن فوق العاده ی آسیایی(چینی ) به نام رزم شاهانه کردن و این داستان رو در قالبی آمریکایی دوست دوباره روی پرده ی عریض سینما آوردند. درباره ی فیلم فیلم محکوم شدگان یا محکومین به کارگردانی کارگردان کم کار آقای اسکات وایپر که بیش از این تنها 4فیلم رو کارگردانی کرده اثری اکشن هست که با الهام گرفتن از فیلمنامه ی فیلم رزم شاهانه که یک اکشن آسیایی فوق العاده هستش کار شده و سعی کرده این داستان آسیایی رو با وارد کردن به محیطی آمریکایی و تغییر دادن شخصیتها جذابیتی دو چندان ببخشه و گیشه ها رو فتح کنه.رزم شاهانه داستان دزدیدن دانش آموزان یک دبیرستان در چین و فرستادن آنها به یک جزیره هستش،در آن جزیره افراد با هم مبارزه می کنند تا یک نفر از میان آنها با موفقیت خارج بشه و ... .اما در این فیلم دوباره نوعی قهرمان پروری رو مشاهده می کنید که شما را به یاد همان بتمن و مرد عنکبوتی و سوپر من میندازه.البته تفاوت این قهرمان آمریکایی جدید با قهرمانهای قبلی در اینه که این آقا فو العاده قابل باورتر از مرد عنکبوتی یا بتمن هستش و علت این امر هم چیزی جز نداشتن نیروی غیر قابل باور نیست.شخصیت ما بدنی آماده و ماهیچه هایی قوی داره که به اون کمک میکنه شخصیتهای دیگه رو که هر کدوم از کشورهای دیگه هستند رو نابود کنه و در نهایت خودش در قله ی افتخار بایسته. وقتی تنها از نظر سینمایی به فیلم محکوم شدگان نگاه کنید می بینید که یک کپی ضعیف نسبت به نمونه ی چینی خودش هست و چیز زیادی برای ارائه در چنته ی خودش نداره غیر از نشون دادن چند هیکل بزرگ و چند حرکت رزمی معمولی و چند سکانس تیراندازی.البته نباید از یک فیلم صرفاً اکشن انتظاری بیش از این داشت و گمان می کنم از نظر سرگرم کردن کار گروهی که این اثر رو آماده کرد خوب بوده،اما باید این نکته رو هم گفت که این کار سینمایی به گرد پای آثار اکشنی مثل تیرانداز یا جنگ هم نمیرسه و مشکلش همانا فیلمنامه هستش. فیلم محکوم شدگان پایان خیلی بدی داره و کارگردان و فیلمنامه نویس از ذره ای خلاقیت برای زیبا تمام کردن داستان استفاده نکرده. در کا کارگردانی این فیلم خیلی معمولی بودش و میشه گفت جلوه های بصری جالبی هم نداشت.فیلم در عین معمولی بودن دارای یک نقطه ی قوت بود آن هماهنگ سازی و هماهنگ بودن ضرب آهنگهای تند در هنگام درگیری میان شخصیتها بود که باعث میشد یک هیجان نسبتاً زیادی برای بیننده ایجاد بشه. بازیگری این نکته رو بارها گفتم که بازیگری در فیلمهای صرفاً اکشن معنای خاصی نداره و هر چقدر تلاش می کنم تا سکانسی پیدا کنم که در آن بازی یک بازیگر توجهم رو جلب کرده باشه نمی تونم چیزی به خاطر بیارم.بازیگرهای این فیلم به نظرم تنها کافی بود از یک بدن آماده برای انجام کارهای اکشن برخوردار باشند که حتی این مسئله هم بستگی دارد به استفاده کردن یا نکردن کارگردان از بدل.به قولی نقش آفرینان این فیلم تشکیل میشن از استیو آستین که نقش اول فیلم هست و نقش کونراد رو به عهده داره،بعد از اون وینی جونز هست که نقش مرد بد قصه یعنی مک استارلی رو داره و در نهایت رابرت مامون که نقش برکل کارگردان رو داره. داستان فیلم یک کارگردان موفق تلوزیونی به نام برکل شروع به جمع آوری مجرمان محکوم به مرگ از کشورهای مختلف دنیا میکنه تا همه ی اونها رو در یک جزیره جمع بکنه و به جون هم بندازه و در نهایت شخصی که برنده میشه به همراه مبلغ زیادی پول آزاد میشه.به پای تک تک افرادی که برای این مسابقه به این جزیره اومدند مقداری مواد منفجره ویک دستگاه مکان یاب بسته شده که هم اگر اونها خواستند در وسط بازی فرار کنند کشته بشند و هم اینکه با کمک مکان یاب دوربینهایی که در محل هستند تصویر شرکت کنندگان رو بگیرند.از طرفی این افراد وظیفه دارند این نمایش رو ظرف 30 ساعت به پایان برسونند،چون اگه تو این 30 ساعت فقط یک نفر باقی نمونه بمبها منفجر میشه.از اونجایی که این کارگردان تصمیم میگیره نمایش رو به صورت زنده از طریق اینترنت پخش کنه شکلی از مبارزات گلادیاتوری قدیم تو ذهن بیننده پیش میاد که البته اینبار مبارزان از تمام جها هستند.یک ژاپنی،دو آمریکایی،دو مکزیکی،یک انگلیسی و افراد دیگه. در هنگام برگزاری این مسابقه خاطره هایی تداعی میشه و چهره های واقعی افراد رو میشه و احساساتی برانگیخته. فکر کنم هر توضح بیشتری باعث خراب شدن داستان میشه و ضمناً پیشنهاد میکنم فیلم رو ببینید،البته برای وقت گذرونی و نه برای اینکه یک فیلم خوب دیده باشید. کارگردان ... اسکات وایپر نویسنده ... راب هیدن زمان فیلم ... 100 دقیقه


«بروس ویلیس» در آینده‌ای اسف‌بار از بشریت، پلیس می‌شود

 

 

 «بروس ویلیس» بزودی در فیلم علمی تخیلی «جایگزین» در نقش یك افسر پلیس در عصر برتری ربات‌ها ایفای نقش خواهد كرد.

 

 

 


 به نقل از سایت سینمایی ورایتی، فیلم علمی تخیلی «جایگزین» محصول كمپانی «والت دیزنی» به كارگردانی «جاناتان موستو»، از فوریه آینده در بوستون جلوی دوربین خواهد رفت.
 فیلمنامه این فیلم را «مایكل فریس» و «جان برانكاتو»، براساس رمانی تصویری نوشته‌اند، این دو كه فیلمنامه «رستگاری ترمیناتور» را در كارنامه‌ كاری خود دارند، در پروژه ترمیناتور ۳ نیز با «موستو» همكاری داشته‌اند.
 تهیه‌كنندگی این فیلم را نیز «دیوید هوبرمن»،«تود لایبرمن»،«مكس هندلمن» و «الیزابت بنكز» به عهده خواهند داشت.
 «جایگزین» داستان انزوای بشریت در آینده‌ای نزدیك است، آینده‌ای كه ربات‌های جایگزین، بسیار بهتر از نسخه‌های انسانی خود به نظر می‌رسند و كارآیی دارند.
 «ویلیس» كه ماه آینده قرار است، برای بازی در فیلم ویتنامی «پینكویل» به كارگردانی «الیور استون» جلوی دوربین برود، در این فیلم در نقش یك افسر پلیس بازی می‌كند كه از طریق ربات جایگزین خود درباره كشتار دیگر جایگزین‌ها تحقیق می‌كند. این پلیس پس از سال‌ها مجبور می‌شود تا ریسك كرده و از خانه خود بیرون بیاید تا پرده از رازی بزرگ بردار


«گاس ون سنت»

 

 

 «گاس ون سنت» خالق آثاری چون «فیل» و «پارك پارانوئیدی» تهیه فیلمی «بیوگرافیكی» با عنوان «هاروی میلك» با نقش آفرینی «شان پن» را بر عهده گرفت. به گزارش ایسنا تهیه این درام از ماه ژانویه (اوایل دی) آغاز می شود.

 

 

 


 دیگر تهیه كنندگان این پروژه سینمایی عبارتند از «دن جینكس» و «بروس كوهن» (تهیه كنندگان فیلم اسكاری «زیبای آمریكایی») و فیلم «میلك» در شركت فیلمسازی «جینكس و كوهن» آماده تولید می شود. «هاروی میلك» كه در فاصله سال های ۱۹۳۰ الی ۱۹۷۸ می زیست یك فرد فعال سیاسی به شمار می رفت.او در سال ۱۹۷۷ در انتخابات عمومی به عنوانی یكی از بازرسان شهر سانفرانسیسكو انتخاب شد.
 در سال ۱۹۸۴ نیز فیلم مستندی با عنوان «لحظاتی از زندگی هاروی میلك»توسط « راب اپستین» ساخته شده است. فیلم «میلك» نخستین اثر داستانی درباره این شخصیت موثر در امور سیاسی و شهری سانفرانیسكو می باشد. «گاس ون سنت» كه با خلق آثاری چون «ویل هانتینگ خوب» و «یافتن جنگل» مورد توجه سینما دوستان قرار گرفت؛ درباره ساخته شدن این فیلم گفته است: این فیلم یك پروژه خاص به شمار می رود و سعی كرده ایم به تمام جوانب «میلك» پرداخته شود. «بیل گروم» كه به عنوان طراح با «ون سنت» همكاری می كند، تصویربرداری «میلك» را نیز بر عهده خواهد داشت


كمك نقدی جورج كلونی به هم قطارانش

 

جورج كلونی ، بازیگر معروف سینما باهدف كمك به كارگردانان و فیلمنامه نویسانی كه دراین مدت به واسطه اعتصاب اتحادیه فیلمنامه نویسان آمریكا در مضیقه مالی قرار گرفته اند ۲۵هزار دلار به بنیاد خیریه بازیگران اهداكرده است.

 

 


به گزارش رویتر، این هنرپیشه خیر كه در گذشته با سفر به آفریقای جنوبی و مناطق محروم در دنیا به اطلاع رسانی گسترده درباره بحران ایدز و فقر پرداخته است در مصاحبه ای اعلام كرد كه تصمیم دارد به طور منظم به این بنیاد كمك كند و از دیگر بازیگران معروف نیز دعوت كرد این كار را انجام دهند.برپایه این گزارش، اعتصاب اتحادیه فیلمنامه نویسان سینمایی و تلویزیونی آمریكا كه از هفته گذشته شروع شده تاكنون ضررهای مالی هنگفتی بر پیكره صنعت فیلمسازی در هالیوود زده است. بسیاری از برنامه های زنده تلویزیونی كه هرشب به طور منظم و با حضور مجریان معروف پخش می شد تعطیل شده است و ساخت و یا ادامه طرح های بزرگ سینمایی نیز به تعویق افتاده است. كلونی درباره این اعتصابات گسترده كه در۲۰ سال گذشته بی سابقه بوده است، گفت: «برای افرادی مثل من این اعتصاب یك توفیق اجباری برای داشتن تعطیلات است اما این واهمه وجود دارد كه طولانی شدن آن می تواند به مردمی كه از این صنعت ارتزاق می كنند ضربه بزند.»

 

نوشته شده توسط مینا ساعت 10:11 ق.ظ موضوع مطلب :‌ عمومی ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

یکشنبه 14 مرداد 1386
درگذشت برگمان و انتونیونی

پیش نوشت : دوشنبه روز بدی بود ...برای هر سینما دوستی این روز فراموش نشدنی ست.

صبح را با خبر درگذشت "برگمان " آغاز کنی و شب را با خبر درگذشت" آنتونیونی"پایان دهی ...

هیچ چیزی برای گفتن ندارم جز اندوه از دست دادن این دو .... نوشته پائین در همین مورد است.

 

برگمانانتونیونیمیکل آنجلو آنتونیونی آخرین فیلمساز مدرنیست سینمای ایتالیا دوشنبه شب در سن 94 سالگی در خانه اش درگذشت. مرگ او بلافاصله بعد از درگذشت اینگمار برگمان را می توان به حساب تقدیر گذاشت ولی هر جور بخواهیم فکر کنیم مرگ او و برگمان پایان یک دوران را اعلام کرد.نگاه بصری او، نماهای طولانی، عکاسانه ولی همیشه عمیق اش او را به چهره ای اصیل، همیشه پرطمطراق، مدرن و مالیخولیایی تبدیل کرد. یا می توان خلاصه اش کرد، یک روشنفکر دهه شصتی با هراسی ابدی برای از دست رفتن ارتباط های انسانی و عشق زیر سیطره جهانی که تغییر کرده است. با این وجود لحن او، شیوه روایی اش، حذف خط روایت ارسطویی و دست یافتن به روایتی فشرده، بی فراز و نشیب یا به طور کلی مینی مالیستی، تاثیری عمیق بر فیلمسازان بعدتر گذاشت. میراثی که بعدتر به دست فراوان شاگردانش رسید که او را، نگاهش، الگوی روایی اش و کوشش اش برای رسیدن به نگاهی عمیق در سینما را ارج نهادند. با این وجود لحن او، شیوه روایی اش، حذف خط روایت ارسطویی و دست یافتن به روایتی فشرده، بی فراز و نشیب یا به طور کلی مینی مالیستی، تاثیری عمیق بر فیلمسازان بعدتر گذاشت. میراثی که بعدتر به دست فراوان شاگردانش رسید که او را، نگاهش، الگوی روایی اش و کوشش اش برای رسیدن به نگاهی عمیق در سینما را ارج نهادند.او نیز از نسل نئورئالیسم بود. در روز 29 سپتامبر 1912 در شهر فرارا متولد شد. در دانشگاه اقتصاد خواند ولی از همان جوانی کارش را با نقدنویسی آغاز کرد و خیلی دیر به فیلمسازی پرداخت

نوشته شده توسط مینا ساعت 12:08 ب.ظ موضوع مطلب :‌ عمومی ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

جمعه 12 مرداد 1386
ویرجینیا ولف به درخواست یکی از دوستان

بیوگرافی

ویرجینیا ولف کار نویسندگی حرفه ایش را از سال 1915 با انتشار نخستین رمانش"سفر خارج" آغاز کرد که نوشتنش هفت سال به درازا کشیده بود.این رمان کمابیش قراردادی است ولی در آثاری که پس از آن انتشار یافت به ویژه اتاق جیکاب(1922) و خانم دالووی و طرف فانوس دریایی(1927) و امواج(1931) و بین پرده‌ها (1941) ، ویرجینیا ولف روز‌به‌روز شیوه‌های نامتعارف‌تری برای نشان دادن خویش از"زندگی" و "واقعیت" پدید آورد.او در مقاله"آقای بنت و خانم براون" ناخرسندی بسیار خود را از"واقعیت" دنیای قصه‌های نویسندگان ناتورالیستی مانند جان گالزورذی و هربرث جورج ولز و آرنولد بنت بر زبان آورد.او در جای دیگری می‌گوید:"زندگی مانند چراغهای تزیینی متقارن دو طرف درشکه نیست.هاله نوری است، محیط شفافی است که ما را از آغز تا فرجام ذهن در بر می گیرد."برای رخنه در این محیط ،برای نشان دادن "خود زندگی" ، باید به "جریاناندیشه ،جریان سیال ذهن" دست پیدا کرد که محمل ذهنی آن است.در پی این هدف ،وولف روز‌به‌روز بیشتر از ظواهر زدوبه جستجوی ساختار داستانی پرداخت که"به طور معجزه‌آسایی بدون دیوار و پله هم قابل سکونت" بود.این تلاش وی موجب شد دوست و منتقدش ادوارد مورگان فورستر از خود بپرسد آیا او تند نرفته است:"نه داستانی می‌گوید نه پیرنگی می بافد.یعنی می‌تواند شخصیتی بیافریند؟" شخصیتی در نخستین رمان او می گوید:"می‌خواهم رمانی بنویسم درباره سکوت،درباره چیزهایی که مردم نمی‌گویند." در رمان ما‌قبل آخرش امواج به این مقصود بسیار نزدیک می شود.آرزوی زدودن"همه تفاله و مردگی و پیرایه" و "ارائه تمام لحظه،هر چه در بر دارد" در خاطرات نویسنده او برآوردن نزدیک می شود.نشانی از داستان و پیرنگ و گفتگو و شخصیت‌پردازی(به معنی رایجشان) بر جای نمی ماند.در عوض ،جریان افکار و احساسات شش شخصیت را داریم که بصورت رویایی عرضه می گردد.
نوشتن همه زندگی وولف بود و به معنایی کاملا حقیقی ،ماییه دوام او در برابر جنون و مرگ.
اگر امواج یک" رمان" نامتعارف بود ، نقش روی دیوار یک"داستان" نامتعارف است و شیوه او را به زیبایی نشان می دهد.راوی که پیداست خود وولف است ،نقشی را روی دیوار به خاطر می‌آورد.نقش چه بوده است؟در پایان به آن پی می بریم و گویی پیرنگ همین بوده است.ولی نکته پیرنگ نیست،همچنان که ارضای چنین کنجکاوی نیز هدف زندگی نیست.نکته این است که آن نقش ،گرانیگاه خیل وسیع تداعیهای آزادی می گردد که از شکسپیر تا حقوق زنان را دربرمی گیرد اما همه به همان پرسشهای بنیادین هنر وولف برمی گردند: چیستی واقیت و خود زندگی."اگر برخیزم و معلوم کنم که نقش روی دیوار در واقع سر یک میخ است،چه عایدم می گردد؟ دانش؟دانش چیست؟"او با این پرسش دانش شناسانه بازی می‌کند.اما زندگی چه؟"پس اگر بخواهیم زندگی را با چیزی مقایسه کنیم،باید آن را تشبیه کنیم به پرتاب شدن در تیوب با سرعت پنجاه مایل در ساعت و فرود آمدن در انتهای دیگر بدون حتی بدون یک سنجاق باقی مانده در موها!پرتاب شدن به پیشگاه خدا سرتا پا برهنه!"ولی این نقشها مانند دانه شنی که صدف برگردش مروارید می‌سازد،هسته‌های هنر وولف و پیوند ناپایدار او با سامانمندی و تندرستی بودند.او در سال 1941 خود را در رود اوز غرق کرد.چنان که داستان می گوید:الیاف یک به یک زیر فشار سرد گزاف زمین پاره می‌شوند


آرشیو اثار ویرجینیا ولف
داستان کوتاه نقش روی دیوار دانلود 

داستان کوتاه دوسش وجواهر فروش دانلود


ویرجینیا ولف دیوانه محبوب ما

ادلین ویرجینیا استفن در 25 ژانویه 1882 درخانه شماره 22 هاید پارك‌گیت كه متعلق به مردی اهل ادب بود به دنیا آمد. پدر او، لسلی استیفن (1904 ـ 1832) در سال 1859 به گروه كشیشان پیوست؛ چرا كه در آن دوران هر كسی می‌خواست وارد آكسفورد یا كمبریج شود می‌بایست لباس كشیشی بر تن می‌كرد. ادلین پس از مرگ پدرش دریافت كه هیچ گرایش و تمایلی به مذهب نداشته است. او نسبت به داستانهایی كه در انجیل می‌خواند شك می‌كرد. به طور مثال، نمی‌توانست بپذیرد كه ماجرای توفان نوح حقیقی است. او بر این باور بود كه توفان نوح كاملاً افسانه است و هیچ‌گاه چنین رویدادی در جهان به وقوع نپیوسته است. او حتی مجبور بود علی‌رغم داشتن شك، موعظه كند.
پدر ویرجینیا در آن زمان توانسته بود شغل بسیار مطمئن و راحتی به دست آورد. از آنجا كه او آدم محافظه‌كاری بود، پیدا كردن یك شغل مطمئن می‌توانست در نظرش مهم باشد. بااین حال تصمیم گرفت از گروه كشیشان فاصله گیرد و علی‌رغم روحیه خاص خود، آینده نامعلومی را دنبال كند.
اسلی استفن، پس از آنكه از كمبریج خارج شد به دنیای ادبیات وارد گشت و به تدریج توانست اسم و رسمی نه چندان بزرگ برای خود به دست آورد.
جورج اسمیت، ناشر، در سال 1882 از او خواست تا تألیف فرهنگ بیوگرافی ملی را بر عهده گیرد. لسلی به‌تدریج با شخصیتهای برجسته ادبی چون ماتیو آرنولد، هنری جیمز، جورج الیوت، مرداخ و تكژی آشنا گردد.
لسلی استیفن، پیش از آنكه با مادر ویرجینیا ـ جولیا داك ورث (1846 ـ‌ 1895) ـ ازدواج كند با دختر كوچك تكژی هریت ماریان پیوند زناشویی برقرار ساخت. آنها صاحب دختری به نام لارا (1870ـ‌ 1945) شدند. استیفن به‌تدریج دریافت كه لارا عقب‌مانده ذهنی است. هریت نیز هنگام زایمان دوم درگذشت. لسلی از مرگ همسر بسیار اندوهگین شد. و به راحتی مرگ او را تحمل نكرد.
مادر ویرجینیا نیز پیش از ازدواج با لسلی با مردی به نام هربرت داك ورث (1833 ـ‌ 1870) ازدواج كرده بود كه از او سه فرزند به نامهای جورج، استلا وگراند داشت.
جولیا زنی جسور بود و علی‌رغم اینكه لسلی درآمد كافی برای گذران زندگی نداشت با او ازدواج كرد. آنها زندگی مشترك خود را با تمامی مصایبی كه پیش‌رو داشتند، پیش گرفتند. آنها در طی زندگی مشتركشان صاحب چهار فرزند به نامهای ونسا (1879ـ‌ 1961)، توبی (1880ـ‌ 1906)، ویرجینیا و آدریان (1883‌ ـ 1948) شدند. تمام هشت بچه، در خانه لسلی زندگی مشتركی را آغاز كرده بودند؛ این در حالی بود كه چند خدمه هم در منزل آنها، كه در هاید پارك گیت كینگستون واقع بود، زندگی می‌كردند.
خانواده لسلی، تعطلات تابستانی را در خانه تالاند اقامت می‌گزیدند. این خانه جایگاه خاصی در ذهن ویرجینیا داشت. به گونه‌ای كه در رمان «به سوی فانوس دریایی» كاملاً به تصویر درآمد.
ویرجینیا وولف اجازه نداشت چون برادران تنی و ناتنی خود به مدرسه برود. از این رو، در خانه، زیردست پدر تحصیل می‌كرد. او همچنین به راحتی نتوانست صحبت كند، و مدت زمان زیادی طول كشید تا لب به سخن گشود.
هنگامی كه ویرجینیا برادران و خواهران ناتنی خود را تشخیص داد، آنها كاملا‌ً بزرگ شده بودند و دیگر در كنار بچه‌های كوچك نمی‌خوابیدند. یكی از برادران تنی ویرجینیا، یعنی توبی، پسری قوی، تنومند و با اراده بود، كه به راحتی می‌توانست بر همه بچه‌ها ریاست كند. اما آدریان، برادر كوچك‌تر، بسیار ریزنقش، آرام و تا حدودی اندوهگین بود. ویرجینیا موجودی غیر قابل پیش‌بینی بود. غالبا‌ً به كارهای عجیب دست می‌زد، و گرفتار حوادث مضحك و تعجب‌برانگیز می‌شد.
ویرجینیا در سن نه سالگی، به همراه برادرش توبی، بر آن شدند تا در خانه، یك روزنامه‌ تولید كنند. آنها برای روزنامه خود، نام «هاید پارك‌گیت نیوز» را برگزیدند. در این روزنامه خانوادگی، آنها به درج مقالات مختلف، گزارش از رویدادهای هفتگی، میهمانیهایی كه برگزار می‌شد و به طور كلی دیدگاههای خاص خود نسبت به اقوام دور یا نزدیك پرداختند.
پدر و مادر، به شدت به مطالعه این روزنامه علاقه‌مند بودند. این كار باعث شد تا ویرجینیا در همان دوران دریابد كه به داستان‌نویسی علاقه‌مند است. این روزنامه، تا سالیان متمادی، به طور مستمر تولید شد. حتی زمانی كه توبی از این كار دست كشید، ویرجینیا به انجام كار ادامه داد.
از سویی دیگر، تهیة‌ فرهنگ بیوگرافی ملی، برای لسلی، كاری بس سخت و طاقتفرسا بود. به گونه‌ای كه در جریان زندگی خانواده، اختلالات عمده‌ای ایجاد كرده بود. لسلی در سال 1890، در اثر كار ممتد، بیمار شد. جولیا كه به شدت نگران سلامت همسرش بود، از او خواست تا از این كار دست بكشد. ویرجینیا بر این بود كه تألیف این كتاب، باعث شده است كه حق و حقوق او و آدریان، پایمال شود.
در 5 ماه مه 1895، جولیا به دلیل تب روماتیسم درگذشت.
مرگ جولیا، ضایعة بسیار بزرگی برای خانواده محسوب می‌شد. لسلی، مرگ همسر را تاب نمی‌آورد. ویرجینیا، بزرگ‌ترین ضربة زندگی خود را در دوران نوجوانی دریافت كرد. به طور كلی با مرگ جولیا، شالودة زندگی خانواده استیفن از هم پاشیده شد.
به گونه‌ای كه تمام اوقات، اعضای خانواده به گوشه‌ای خزیده، با خود خلوت می‌كردند.
لسلی بیش از سایرین بی‌تابی می‌كرد. او نمی‌توانست به راحتی مرگ همسر دوم را پذیرا باشد. استلا به‌تدریج جای مادر را گرفت و سعی كرد عهده‌دار وظایف خانه باشد. او با دلسوزی تمام سرپرستی برادران و خواهران خود را بر عهده گرفت و بیش از همه سعی كرد تا برای لسلی‌ِ از پای افتاده تكیه‌گاهی باشد.
لسلی نیز علی‌رغم بی‌حوصلگی و اندوهی كه داشت، تدریس فرزندان خود را ادامه داد.
برادر ناتنی ویرجینیا، جورج، كه در آن زمان بیست و هفت سال سن داشت، سعی می‌كرد به خواهران ناتنی خود، ویرجینیا و ونسا، محبت كند و هر كاری كه از دستش برمی‌آمد برای آنها انجام دهد. اما محبتها و نوازشهای او، رفته‌رفته، بدون آنكه خود متوجه باشد، تغییر كرد. تا آنجا كه ویرجینیا را مورد تعرض قرار داد. به این طریق، ویرجینیا ضربه بسیار سهمگینی خورد. او نمی‌توانست ماجرا را برای دیگران تعریف كند. چرا كه هیچ‌كس، حرف او را باور نمی‌كرد. همگان، بر عكس، جورج را به خاطر محبت بسیار زیاد به خواهران ناتنی‌اش، تحسین می‌كردند.
در همین زمان، ویرجینیا به شدت دچار حالات روانی شد.
بسیاری بر این باورند كه مهم‌ترین عامل بروز اختلالات روانی در ویرجینیا، همین عمل ناشایست برادر ناتنی‌اش بوده است. بیماری او تا آنجا پیش رفت كه خود، در همان سنین نوجوانی، متوجه جنون خود شد. او در سالهای بعد، همواره نگران بازگشت حالات جنون‌آمیز بود.
ویرجینیا خود اعتراف كرده است كه در ذهن، صداهای وحشتناكی را می‌شنود كه او را به انجام كارهای خطرناكی وادار می‌كنند. نبضش تند می‌زند، و بسیار نگران است.
خانواده استفن، علت اصلی بروز چنین حالاتی را درنیافتند. پزشك مخصوص خانواده، تا مدتی درس خواندن را برای ویرجینیا قدغن كرد و از او خواست تا به استراحت بپردازد ودر فضای باز ورزش كند. استلا او را روزی چهار ساعت بیرون می‌برد. در چنین شرایطی، تولید روزنامه خانوادگی هاید پارك گیت نیوز، متوقف گشت. در این میان خانه تالاند نیز فروخته شد.
عاقبت، ماجرای ازدواج استلا بامردی به نام جك هیلز پیش آمد. آنها در تاریخ 1897 ازدواج كردند. تمام اعضای خانواده از اینكه استلا را از دست می‌دادند ناراحت، و از سویی خوشحال بودند، كه خواهرشان ازدواج كرده است. وظایف خانه بر عهده ونسا و تا حدودی ویرجینیا افتاد. لسلی به سبب مرگ همسر و برخی دوستانش، از جامعه بریده، و در خانه خود را حبس كرده بود.
لسلی اعتقاد داشت كه فرزندانش نباید هر كتابی را مطالعه كنند. از این رو، خود كتاب در اختیار آنها قرار می‌داد. پس از رفتن استلا به ماه عسل، پدر، در‌ِ كتابخانة خود را به روی ویرجینیا گشود و اجازه داد تا آزادانه از كتابها استفاده كند.
ویرجینیا، حریصانه به مطالعه كتابها پرداخت. او تا زمانی كه استلا ازدواج نكرده بود اتاق مستقلی نداشت و مجبور بود در مكانهای مختلف كتاب بخواند.
در همان سال، استلا به طور ناگهانی درگذشت. مرگ او، حیرت همگان را به همراه داشت. ویرجینیا از مرگ خواهر افسرده شد. تحمل شرایط جدید، واقعاً برای او دشوار بود.
توبی در سال 1899 وارد دانشگاه كمبریج شد. ویرجینیا به اتفاق دوستش، جانت كینز، زبان یونانی آموخت. توبی، دوستان بسیار باهوشی پیدا كرده بود: لئونارد وولف، كلیو‌بیل، ساكسون سیدنی‌ترنر، استراچی، .... همین آشنایی باعث شد تا هسته مركزی گروه «بلومزبری» (Blooms bury) شكل گیرد. ویرجینیا و ونسا نیز به تدریج به این گروه پیوستند.
در سال 1902 تاجگذاری و اهدای نشان افتخار صورت گرفت و لسلی عنوان شوالیه را دریافت كرد. لسلی استفن در سال 1904 در اثر بیماری سرطان درگذشت. او پیش از مرگ بسیار تندخو و بهانه‌گیر شده بود.
دومین دوره بیماری ویرجینیا با مرگ پدر آغاز شد. به گونه‌ای كه در همان سال خود را از پنجره به پایین پرتاب كرد. او سرتاسر تابستان را در حالت جنون به سر برد.
ویرجینیا بعد از بهبودی نسبی، توانست اولین مقاله خود را در نشریه گاردین منتشر سازد. در همان زمان، جورج با دختری ازدواج كرد و از پیش آنها رفت.
در این بین، توبی به دوستانش اعلام كرد كه پنجشنبه‌ها پذیرای آنهاست.
به‌تدریج ویرجینیا و لئونارد وولف نیز به جمع آنها پیوستند. لئونارد وولف بسیار باهوش بود. به شعر علاقه داشت و نقاشی می‌كرد. سپس افراد دیگری چون تی. اس. الیوت، ای. ام. فوستر، راجر فرای (نقاش) و... نیز به آنها اضافه شدند.
در سال 1905، ویرجینیا به درخواست سردبیر مجله تایمز، با بخش ضمیمه ادبی آن مجله همكاری خود را آغاز كرد و برایشان مقاله نوشت.
جندی بعد، ویرجینیا به اتفاق ونسا، توبی و آدریان تصمیم گرفتند از كشورهای مختلف دیدن كنند. اما ونسا دچار بیماری مرموزی شد. توبی نیز به لندن بازگشت.
وقتی ویرجینیا و خواهر و برادرش به لندن رسیدند، متوجه شدند كه توبی بیمار است. در نتیجه، ویرجینیا و آدریان، به پرستاری از دو بیمار مشغول شدند.
ویرجینیا گفته است: «مدام خود را محصور پرستاران، لگنها و پزشكان می‌دیدم. پزشكان دریافتند كه توبی دچار بیماری تیفوئید شده است
ونسا جان سالم به در برد. اما توبی، كه بسیار به ویرجینیا نزدیك بود، مرد.
ویرجینیا احساس می‌كرد پس از مرگ برادرش، زندگی دیگر هیچ معنا و مفهومی برایش ندارد. او دوباره دچار حالتهای جنون‌آمیز شد. تا آنجا كه همگان باور كردند ویرجینیا كاملاً دیوانه شده است.
ویرجینیا در این خصوص كه چرا خود را از پنجره به پایین پرت كرد، بعدها به یكی از طرفداران آثارش، یعنی مایكل (دانشجوی دانشگاه بریستول) نوشت:
«من خودكشی كردم؛ چرا كه صداهایی در مغزم می‌شنوم... و اینكه می‌پرسی چرا قصد دارم خودم را نابود سازم، باید بگویم: فكر نمی‌كنم چنین باشد. من پیش از این، مدت طولانی در این خصوص فكر كرده‌‌ام...»
ویرجینیا به توصیه پزشكان، به یك مسافرت هفت ماهه رفت. در این سفر، او اولین رمانش، «سفر خروج» را نگاشت. در بازگشت میان او و لئونارد وولف یهودی، دیدارهایی صورت پذیرفت. لئونارد به تدریج متوجه شد كه عمیقاً به ویرجینیا دل‌بسته است. (پیش از آن، پسر جوانی از ویرجینیا تقاضای ازدواج كرده بود. اما روز بعد پشیمان شده و درخواست خود را پس گرفته بود.)
عاقبت لئونارد از ویرجینیا درخواست ازدواج كرد؛ و ویرجینیا پذیرفت.
آنها در 29 مه 1912 با یكدیگر ازدواج كردند. ویرجینیا علاقه شدیدی به داشتن فرزند داشت. اما پس از مشورت با پزشكان، به سبب همان حالات روانی‌اش در گذشته، از این امر منصرف شد.
او پس از ازدواج نیز دچار حالتهای جنون‌آمیز شدیدی می‌شد.
اما این بار، استراحت نتوانست او را نجات دهد. لئونارد به تدریج درمی‌یابد كه خطر خودكشی مجدد او جدی است. اوهام، لحظه‌ای او را رها نمی‌ساختند. خود تصور می‌كرد پرخوری باعث بروز چنین حالتهایی است. از این رو، كمتر غذا می‌خورد.
لئونارد همواره مراقب بود تا ویرجینیا خودكشی نكند. در سال 1915، ویرجینیا همچنین دچار جنون پرحرفی شد، و به بیمارستان منتقل گردید.
او سخنان آشفته و بی‌معنا می‌گفت، و آن‌قدر به این كار ادامه می‌داد تا از هوش می‌رفت.
در همین سال، ویرجینیا برای بار دوم اقدام به خودكشی كرد. در همان زمان سفر خروج او منتشر شد.
پس از بهبودی نسبی‌ ویرجینیا، لئونارد بر آن شد تا ماشین چاپ كوچكی را خریداری كند. آنها قصد داشتند آثار ویرجینیا و برخی نزدیكان را، خودشان چاپ كنند. این پول، با زحمت بسیار جمع‌آوری شد.
با آغاز جنگ بین‌الملل او‌ّل، تشویشها و نگرانیهای ویرجینیا، شدت یافت.
بمباران لندن، وضعیت زندگی مردم را دگرگون كرده بود.
در سال 1922، اولین رمان بلند ویرجینیا ـ «اتاق جاكوب» ـ توسط انتشارات هوگارت منتشر شد. این اثر، شهرت زیادی برای او به همراه داشت. ویرجینیا، در پی آن، بر آن شد تا رمان «خانم دالووی» را بنویسد. این اثر، در 23 آوریل 1924، توسط انتشارات كامان دیور منتشر گردید.
در ژوئن 1925 تا دسامبر 1928، رمان «به سوی فانوس دریایی» را نوشت.
در آن زمان، ویرجینیا به فكر نوشتن رمان «خیزابها» افتاد.
طبق نظر بسیاری از منتقدین، دو رمان «به سوی فانوس دریایی» و «خیزابها»، بهترین آثار وولف به حساب می‌آیند. «اورلاندو»، «فلاش» «سرگینی» دیگر آثار او بودند؛ كه در طی سالها بعد خلق شدند.
با بروز جنگ جهانی دوم، بیماری ویرجینیا دوباره تشدید شد.
سال 1940، سال خوبی برای او نبود. بسیاری از دوستان او، در جنگ جان سپردند، و جنگ به اوج خود رسید.
ویرجینیا به هیچ‌عنوان حاضر نبود بپذیرد كه بیمار است. اما به اصرار لئونارد قبول كرد كه معالجه شود. او سرانجام به برخی نگرانیها و تشویشهای خود اعتراف كرد. با این همه، بیشتر می‌ترسید به گذشته بازگردد، و دیگر نتواند بنویسد. ولی معالجه نیز سودی نبخشید.
عاقبت، صبح روز 28 مارس 1941 ویرجینیا به اتاق خود رفت. دو نامه نوشت: یكی برای لئونارد و یكی برای ونسا. در آن نامه‌‌ها توضیح داد كه صداهایی را می‌شنود، و هیچ‌گاه بهبود نخواهد یافت و دوست ندارد زندگی لئونارد را بیش از این، نابود سازد. نامه‌ها را روی بخاری اتاق نشیمن گذاشت، و ساعت 30/11 از خانه بیرون رفت. چوبدستی پیاده‌روی‌‌اش را با خود برداشت و به سمت رودخانه حركت كرد. (لئونارد بر این باور است كه احتمالا‌ً قبلاً نیز یك‌ بار سعی كرده بود خود را غرق كند.) نزدیك رودخانه سنگ بزرگی را برداشت و داخل رودخانه شد....
وی در بخشی از یك نامة خود، تحت تأثیر تبلیغات رایج در آن زمان، به مایكل جوان هم نوشته بود: «من یك بار قصد داشتم خود را در رودخانه غرق كنم. فكر می‌كنم این بهترین راه باشد. سریع و ساده. این كار خیلی بهتر از گاز گرفتگی در یك گاراژ است. به خاطر داشته باش، هم‌‌اكنون سال 1939 و آغاز جنگ جهانی دوم است، و همسر من یك فرد یهودی است. اگر آلمانها پیروز شوند، من و همسرم به اتاق گاز سپرده می‌شویم
بسیاری از تحلیلگران عرصه ادبیات داستانی بر این مطلب اذعان دارند كه ویرجینیا وولف بیش از هر چیز، از بیماری حاد خود، در زمینه داستان‌نویسی سود برد. او با ورود به دنیای ذهن پرآشوب شخصیتهای داستانش، به‌تدریج توانست سبكی تازه را پدید آورد. منتقدین می‌گویند: «ویرجینیا وولف بسیار پرحرفی كرده، اما سبك تازه‌ای هم ارائه كرده است.» در این راستا، متخصصین روانشناس، بروز بیماری ایازیمر را، عامل اصلی گرایش نویسندگانی چون وولف، كافكا، صادق هدایت و جویس به سبك داستان‌نویسی جریان سیال ذهن می‌دانند. آنها معتقدند كه این افراد، در ذهن صداهایی را می‌شنوند كه نمی‌توانند به هیچ عنوان از آنها رهایی یابند. همچنین، آنان شاهد افراد خیالی پیرامون خود هستند كه مدام آنها را به انجام كارهای مختلف ترغیب می‌كنند.
از این رو، ناخواسته، هنگام داستان‌نویسی، به شرح پریشانیهای ذهنی‌شان می‌پردازند، و عینا‌ً روند جریان سیال ذهن خود را در آثارشان منعكس می‌كنند. در حقیقت، آنچه تولید می‌شود شرح سیل عظیم جریان بیمارگونه ذهنی این افراد است. با این تفاوت كه، افرادی چون وولف، به دلیل مطالعه زیاد كتاب و آشنایی كافی با شیوه‌های داستان‌نویسی، و یقینا‌ً داشتن هوش و توانمندی مناسب، تا آنجا كه می‌توانستند به این جریانها سمت و سو داده، بر اساس رابطه علت و معلولی داستان خود را شكل داده‌اند. در عین حال كه، اوج شكل‌گیری جریان سیال ذهن در داستانهای این افراد، با زمان بروز بحرانهای روحی و روانی آنها همخوانی دارد.
این در حالی است كه در زمان آرامش و بهبودی نسبی بیماری، شكل طبیعی داستان‌نویسی توسط آنان دنبال می‌شده، و بسیاری از صحنه‌های آشفته، كه بیشتر به پریشان‌گویی شبیه بوده، توسط نویسنده، مجددا‌ً بازآفرینی می‌شده است.
لازم به ذكر است كه ویرجینیا وولف، در ابتدا به رئالیسم‌ گرایش داشت. اما به تدریج، با بروز بحرانهای شدید روحی، از این شیوه نگارش، فاصله می‌گیرد.
درواقع ویرجینیا وولف، بیش از هر چیز از خود فرار می‌كرده است. چرا كه در درون خود، شاهد بروز اختلالاتی بوده، كه اگر عمیقا‌ً به آنها توجه می‌كرده، می‌توانسته علل اصلی بروز چنین واكنشهای شدید درونی را دریابد. اما او ترجیح می‌داده از خود فرار كند، و همواره بترسد كه بیماری دوباره گریبانگیرش شود، و اجازه ندهد بنویسد و بخواند.
هیچ‌گاه نباید فراموش شود كه آثار ویرجینیا وولف، نشئت‌گرفته از یك ذهن بیمار و خسته است. از این رو، نمی‌توان متوقع بود كه داستانهای او، روند صعودی را طی كنند، و هر داستان، بهتر از دیگری باشد.
در این میان، «اورلاندو» از ضعف ساختاری و محتوایی زیادی برخوردار است. در آن دوران، ویرجینیا به شدت گوشه‌گیر شده بود و نمی‌توانست ضمن برخورد و رویارویی با انسانها به تجارب جدیدی دست یازد و آنها را در آثارش وارد سازد. این در حالی است كه دو رمان «خانم دالووی» و «به سوی فانوس دریایی»، از ساختار مستحكم و قابل قبولی برخوردار هستند. هر چند، در این آثار هم، دوری‌جویی از رئالیسم و عنصر دلالتگری، به وضوح به چشم می‌خورد.
ویرجینیا، پس از خلق این دو اثر، كاملاً با عنصر مستندسازی وداع كرد.
او به‌تدریج، «زمان» در داستان را نیز فراموش كرد؛ و آن‌چنان در قید طرح زمان وقوع حوادث برنیامد. تا آنجا كه به جابه‌جایی آن مبادرت ورزید، و با پس و پیش كردن صحنه‌ها و حوادث، سبكی خاص در آثارش ایجاد كرد.
در داستانهای او، از نماد و رمز، آن‌چنان خبری نیست. بلكه صرفا‌ً نوع بیان احساسی وشاعرانه، در كلام راوی دیده می‌شود؛ كه بیشتر بیانگر تأثرات و اندوه بسیار نویسنده است؛ نویسنده‌ای كه از همه چیز گریزان بود و تنها راه حل و نجات رادر مرگ جستجو می‌كرد. از این رو، برخی او را شاعری خیالپرداز لقب داده‌اند.
با بروز جریان تجددخواهی ومدرنیسم و نوگرایی، عده‌ای به سمت سبك داستان‌نویسی وولف گرایش یافتند. هر چند، منتقدینی هم بودند كه به شدت با چنین آثاری مقابله می‌كردند.
وولف از رویارویی با نقدهای مخالف می‌‌هراسید، و به شدت علاقه‌مند نقدهای موافق بود. منتقدین به صراحت بیان می‌كنند كه وولف، تقلید كوركورانه‌‌ای از داستان‌نویسی دوره الیزابت اول را دنبال می‌كرد؛ و با گذر از عوالم احساسات، به تخیل صرف روی می‌آورد. بر این اساس، داستانهای او، سطحی قلمداد می‌شوند؛ و خود وولف متهم می‌شود كه انسانها و رویدادهای زندگی را جدی نمی‌گیرد.
شخصیتهای داستانهای او، بیشتر انسانهای منفعل، خسته و غریب‌اند. او معتقد بود كه نویسنده مجاز است حقایق را كاملاً بر عكس نمایان سازد. وی در مقالاتش، در این خصوص توضیح می‌دهد؛ و كتمان حقیقت را حق مسلم خود می‌داند. از این رو، شخصیتهای داستانهای او، حاضر نیستند امیال درونی و هویت خود را مطرح سازند. درواقع، خواننده خود بر اساس گرایشات درونی وذهنیت خود، از این افراد شناخت پیدا می‌كند. درواقع، خواننده حتی نمی‌داند این افراد چه شكل و قیافه‌ای هستند؟ لاغرند یا چاق؟ زیبا هستند یا زشت؟.... این، شخصیتها، میان رؤیا و واقعیت سرگردان هستند؛ آن‌چنان كه خود ویرجینیا این‌گونه بود؛ و تا پایان عمر نیز نتوانست از آن حالت، رهایی یابد.
باید اذعان داشت كه وولف، در خلال داستان‌نویسی، هیچ‌گاه نتوانست از تصویرگری گذشتة خود اجتناب ورزد. فضاهایی كه داستانها در آنها شكل گرفته‌اند و بسیاری از محیطهای بیرونی این داستانها، برگرفته از خانه‌هایی هستند كه ویرجینیا در آنها زندگی كرده است. اودر غالب آثارش، اشاراتی به گذشته خود و خویشاوندان نزدیك خویش دارد. در «به سوی فانوس دریایی»، بیش از همه، حضور جولیا ـ مادرش ـ در داستان مشهود است.
در ارتباط با مضامین مطرح در آثار او باید گفت كه، ویرجینیا وولف، در حد قابل قبول به طرح مسائل اساسی و نو نپرداخته است. به گفته برخی منتقدین، او هیچ چیز نمی‌گوید؛ در عین حال كه، همه چیز می‌گوید. در حقیقت، عده‌ای از منتقدین، بعد از مرگ او، بر آن شدند تا از وی غولی بزرگ در عرصه ادبیات بسازند. آنان چنین اظهار داشتند كه وولف، به ظاهر حرفی برای گفتن نداشت؛ اما با غور در داستانهایش، می‌توان مفاهیم و مضامین بی‌شماری را، كه هر یك می‌‌تواند درست باشد، استخراج كرد. در این راستا، منتقدین، گاه به دیدگاههای ضد و نقیضی رسیدند. با این حال، اظهار داشتند كه همة برداشتهای به دست آمده، می‌توانند صحیح باشند! به عبارتی دیگر، آنها نسبی‌گرایی در این باره را مردود ندانسته، چنین اظهار داشتند كه، هر كس با توجه به دیدگاه خاص خود، می‌تواند از آثار او برداشت كند؛ و همة این برداشتها هم، می‌توانند درست باشند! یعنی همان نوع نگرشی كه بعدها در تحلیل آثار «ریموند كارور» مطرح گشت. («كارور» نیز، چون وولف، زندگی بسیار سختی را سپری كرد؛ و بیشتر دوست داشت به مسائل فراواقعی و نامحسوس اشاره كند. با این تفاوت كه، آثار كارور در دورة معاصر به باد فراموشی سپرده شده، و درغروب، آن چنان كه ویرجینیا وولف در صدر قرار گرفته، كارور ارج و قرب خاصی نیافته است.)
با تمامی این اوصاف، بیشتر درونمایه آثار وولف را صرفا‌ً تصویرگری وسواسها، تنهاییها، نگرانیها، بی‌هویتی و تلاش در شناخت خود، روح ناآرام، و جزئی‌نگریها دربرگرفته است.
درواقع، این استدلال منتقدین است كه می‌گویند «وولف حرفی برای گفتن ندارد؛ هر چند خیلی چیزها برای بیان دارد. وی بدون طرح و زیر ساخت رمان خود را می‌آفریند؛ هر آنچه كه قصد گفتنشان را داشته است، در لایه‌های زیرین قرار دارد. گویی با خودش واگویه می‌كند: «سفسطه‌ای بیش نیست.» و نمی‌توان بر اساس آنها حكم كرد. در نتیجه، آثار وولف، بی‌نظیر و ماندگار است
جالب این است كه عده‌ای از منتقدین پا را فراتر نهاده، با مطرح مسائل

نوشته شده توسط مینا ساعت 03:08 ق.ظ موضوع مطلب :‌ عمومی ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

جمعه 12 مرداد 1386
اخبار روز هالیوود

نیكلاس‭ ‬كیج‭ ‬نویسنده‭ ‬شد

iranianactress - IMGMDC42O8C9C.jpgآسوشیتدپرس‮-‬‭ ‬‮«‬نیكلاس‭ ‬كیج‮»‬،‭ ‬از‭ ‬طرفداران‭ ‬جدی‭ ‬كتاب های‭ ‬كمیك‭ ‬استریپ‭ ‬‮(‬داستان های‭ ‬مصور‮)‬‭ ‬است‮.‬‭ ‬این‭ ‬ستاره‭ ‬هالیوود‭ ‬اینك‭ ‬به‭ ‬همراه‭ ‬پسر‭ ‬‮٦١‬‭ ‬ساله اش،‭ ‬كار‭ ‬نگارش‭ ‬و‭ ‬تهیه‭ ‬یك‭ ‬اثر‭ ‬جدید‭ ‬كمیك‭ ‬استریپ‭ ‬را‭ ‬به‭ ‬پایان‭ ‬برده‭ ‬است،

 

‭ ‬اثری‭ ‬به‭ ‬نام‭ ‬‮«‬كودك‭ ‬جادویی‮»‬‭ ‬كه‭ ‬برای‭ ‬نخستین‭ ‬بار‭ ‬در‭ ‬اكسپو‭ ‬فرهنگ‭ ‬پاپ‭ ‬در‭ ‬كالیفرنیا‭ ‬در‭ ‬معرض‭ ‬دید‭ ‬عموم‭ ‬قرار‭ ‬گرفته‭ ‬است‮.‬‭ ‬‮«‬كودك‭ ‬جادویی‮»‬‭ ‬داستان‭ ‬روح‭ ‬پسر‭ ‬نوجوان‭ ‬دورگه ای‭ ‬است‭ ‬كه‭ ‬در‭ ‬طوفان‭ ‬‮«‬كاترینا‮»‬‭ ‬جان‭ ‬باخته‭ ‬و‭ ‬پس‭ ‬از‭ ‬این‭ ‬طوفان‭ ‬مرگبار‭ ‬كه‭ ‬شهر‭ ‬‮٣‬‭ ‬میلیون‭ ‬نفری‭ ‬‮«‬نیواورلئان‮»‬‭ ‬را‭ ‬با‭ ‬خاك‭ ‬یكسان‭ ‬كرد‭ ‬به‭ ‬جنگ‭ ‬یك‭ ‬روح‭ ‬خبیث‭ ‬بازمانده‭ ‬در‭ ‬محل‭ ‬می‮ ‬رود‮.‬‭ ‬‮«‬نیكلاس‭ ‬كیج‮»‬‭ ‬‮٣٤‬‭ ‬ساله‭ ‬در‭ ‬این باره‭ ‬می‮ ‬گوید‮:‬‭ ‬‮ ‬این‭ ‬داستان‭ ‬علیه‭ ‬نژادگرایی‭ ‬است‮.‬‭ ‬كیج‭ ‬می‮ ‬گوید‭ ‬قصد‭ ‬دارد‭ ‬تا‭ ‬به‭ ‬كمك‭ ‬‮«‬وستن‮»‬‭ ‬پسر‭ ‬‮٦١‬‭ ‬ساله اش،‭ ‬كه‭ ‬در‭ ‬نوشتن‭ ‬و‭ ‬تهیه‭ ‬این‭ ‬اثر‭ ‬با‭ ‬او‭ ‬همراه‭ ‬بوده‭ ‬‮«‬كودك‭ ‬جادویی‮»‬‭ ‬را‭ ‬به‭ ‬فیلم‭ ‬درآورد‮.‬‭ ‬‮«‬كودك‭ ‬جادویی‮»‬‭ ‬شامل‭ ‬‮٦‬‭ ‬داستان‭ ‬است‭ ‬كه‭ ‬هر‭ ‬كدام‭ ‬در‭ ‬كتابی‭ ‬جداگانه‭ ‬منتشر‭ ‬می‮ ‬شوند‮.‬


جانی‮ ‬دپ‭ ‬در‭ ‬نقش‭ ‬ یك‭ ‬خون آشام

iranianactress - IMGORSCYFYMBS.jpg 

‬‮«‬جانی‭ ‬دپ‮»‬‭ ‬كه‭ ‬به‭ ‬باور‭ ‬بسیاری‭ ‬از‭ ‬منتقدان‭ ‬و‭ ‬صاحب نظران‭ ‬توانمندترین‭ ‬بازیگر‭ ‬حال‭ ‬حاضر‭ ‬هالیوود‭ ‬است،‭ ‬با‭ ‬حضور‭ ‬در‭ ‬فیلم‭ ‬‮«‬سایه های‭ ‬تیره‮»‬‭ ‬باز‭ ‬هم‭ ‬به‭ ‬نقش های‭ ‬تیره‭ ‬و‭ ‬غمزده‭ ‬روی‭ ‬آورده‭ ‬است‮.‬‭ ‬ 

 

فیلم‭ ‬توسط‭ ‬شركت‭ ‬برادران‭ ‬وارنر‭ ‬تهیه‭ ‬می‮ ‬شود‭ ‬و‭ ‬برداشتی‭ ‬است‭ ‬از‭ ‬یك‭ ‬سریال‭ ‬تلویزیونی‭ ‬موفق‭ ‬به‭ ‬همین‭ ‬نام‮.‬‭ ‬در‭ ‬این‭ ‬فیلم‭ ‬جانی‮ ‬دپ‭ ‬نقش‭ ‬یك‭ ‬خون آشام‭ ‬اندوهگین‭ ‬را‭ ‬ایفا‭ ‬می‮ ‬كند‮.‬‭ ‬سریال‭ ‬‮«‬سایه های‭ ‬تیره‮»‬‭ ‬در‭ ‬حدفاصل‭ ‬سال های‭ ‬‮٦٦٩١‬‭ ‬تا‭ ‬‮١٧٩١‬‭ ‬در‭ ‬یك‭ ‬هزار‭ ‬و‭ ‬‮٥٢١‬‭ ‬قسمت‭ ‬توسط‭ ‬شبكه‭ ‬ABC‭ ‬پخش‭ ‬می‮ ‬شد‮.‬‭ ‬جانی‮ ‬دپ‭ ‬پیش‭ ‬از‭ ‬این‭ ‬نیز‭ ‬در‭ ‬فیلم هایی‭ ‬مانند‭ ‬‮«‬مرد‭ ‬مرده‮»‬،‭ ‬‮«‬دروازه‭ ‬نهم‮»‬،‭ ‬‮«‬اسلیپی‭ ‬هالو‮»‬‭ ‬و‭ ‬‮«‬از‭ ‬جهنم‮»‬‭ ‬ایفاگر‭ ‬نقش های‭ ‬تیره‭ ‬و‭ ‬غمزده‭ ‬بوده‭ ‬است‮.


احساس مشترك لوپز و ویكتوریا

irani actress - IMGYFRKALORC1.jpg جنیفر لوپز می‌گوید: او و ویكتوریا بكام (همسر دیوید) به‌خاطر احساسی ناامنی‌شان و عدم اطمینانی كه به خود دارند شبیه به هم هستند.

 

  
 

جنیفر 37 ساله می‌گوید: با این‌كه او و ویكتوریا بیشترین عكس گرفته شده در دنیا را در میان زنان سرشناس دارند ولی هنوز هم درباره ظاهر خود در تردید به سرمی‌برند. جنیفر به خبرنگار مجله گلامور گفت: «همین چند روز پیش برای اولین بار با ویكتوریا ملاقات كردم و او را زنی بسیار دوست داشتنی یافتم. ویكتوریا می‌‌گفت مردم هیچ‌وقت فكر نمی‌كنند من احساس ناامنی و عدم اعتماد به نفس داشته باشم ولی متاسفانه این‌طور است. من گفتم من هم همین احساس را دارم، بعد او جواب داد «تو خیلی مطمئن به نظر می‌رسی» اما در حقیقت درست است كه من ظاهر خود را حفظ می‌‌كنم ولی اعتماد به نفس بالایی ندارم». لوپز و ویكتوریا تنها مشاهیری نیستند كه از عدم اعتماد به نفس رنج می‌برند، چندی پیش كاترین زتاجونز هم اعتراف كرد، رویارویی با افراد غریبه برایش سخت است، چون احساس می‌كند اعتماد به نفس كافی را ندارد!


‬كیدمن پس از چهل سال

irani actress - IMG470WEM0DGM.jpg نیكول كیدمن تولد چهل سالگی خود را جشن گرفت. ولی بهترین هدیه او این بود كه شوهرش كه در آن زمان در یك تور حرفه‌ای در‌ آمریكا به سر می‌برد برای حضور در جشن او خود را به استرالیا رساند.

 

این خواننده استرالیایی روز نوزدهم به سیدنی رفت و سپس برای رفتن به كویینزلند یك جت اختصاصی كرایه كرد.
 كیدمن هم‌اكنون در حال بازی در فیلم جدیدش با نام «استرالیا» است كه در كویینزلند فیلمبرداری می‌شود. او در این فیلم با «هیو جكمن» همبازی است. یكی از دوستان نزدیك او می‌گوید: «كیت قصد داشت در رستوران برای همسرش جشن تولد بگیرد ولی نیكول مایل بود جشنشان خصوصی باشد كیت هم تصمیمش را عوض كرد و یك سورپریز به یادماندنی برایش ترتیب داد. آن شب او و نیكول به بلندی‌های اطراف شهر رفتند و آتش‌بازی زیبایی را كه كیت اربان ترتیب آن را داده بود از دور تماشا كردند. در انتهای برنامه نورهای رنگارنگ آتش‌بازی در آسمان شب جمله «تولدت مبارك نیكول» را حك كردند و این موضوع نیكول را حسابی ذوق زده كرد.»


«ویل اسمیت»

irani actress - IMG0YIC3CUWO5.jpg «ویل اسمیت» ستاره فیلم «به دنبال شادی» از محیط خانوادگی خود به عنوان الگویی برای فیلم جدیدش بهره گرفته است.

 

 

در این فیلم ویل اسمیت در نقش «كریس گاردنر» بازی می‌كند، مردی كه تصمیم می‌گیرد پسرش را در كنار خود نگه دارد. او به خاطر بازی در نقش این دستفروش دوره‌گرد نامزد جایزه اسكار شد. كریس گاردنر دست‌فروشی است كه در آخر با پسرش بی‌خانمان و بی‌سرپناه می‌شود. ویل می‌گوید: پدرم یك كلاهبردار واقعی بود. او هر كاری می‌كرد تا برای بچه‌هایش غذا تهیه كند و تمام سعی خودش را به كار گیرد تا ما را پیش خودش نگه دارد. وقتی تقریبا شش ساله بودم، پدرم من و خواهر و برادرم را با خودش سركار می‌برد. كار ما نصب یخچال سوپر ماركت‌‌ها بود. محیط كاری ما واقعا خطرناك بود. همسر ویل هم با او همكار است و در فیلم ilA با او همبازی بود. «جیدا پینكت اسمیت» در مصاحبه‌ دیگری گفت: دیگر با شوهرش كار نمی‌كند چون او به هنگام كار همیشه با او مثل رییس‌ها رفتار می‌كرد. ویل اعتراف كرد كه در آن فیلم پایش را از گلیمش درازتر كرده بود و پشت سر هم سعی داشت همسرش را در بازی راهنمایی كند و افزود: «ما سعی داریم خانواده خوب و شادی باشیم به همین‌‌خاطر به تصمیم همسرم احترام می‌گذارم.»


باندراس پدری سخت‌گیر

irani actress - IMG4XMZAHXO0G.jpg «آنتونیو باندراس» اجازه نمی‌دهد بچه‌هایش لوس شوند. این ستاره اسپانیایی می‌گوید او و همسرش «ملانی گریفیت» می‌خواهند به بچه‌های‌شان یاد بدهند كه دنیا فقط هالیوود نیست.

«آنتونیو باندراس» اجازه نمی‌دهد بچه‌هایش لوس شوند. این ستاره اسپانیایی می‌گوید او و همسرش «ملانی گریفیت» می‌خواهند به بچه‌های‌شان یاد بدهند كه دنیا فقط هالیوود نیست. او در این باره گفت: «من هر چیزی كه آنها بخواهند برایشان نمی‌خرم. آنها خودشان باید سعی كنند تا به خواسته‌های‌شان برسند. به آنها گفته‌ام دنیا فقط هالیوود نیست. وقتی برای فیلمبرداری به مكزیك و آرژانتین رفته بودم آنهارا با خودم بردم تا ببینند بچه‌های كشورهای دیگر چطور زندگی می‌كنند.
 آنها حلبی‌آبادها را هم دیده‌اند. نمی‌خواهم فكر كنند دنیا پر از اتومبیل‌ها و خانه‌های زیباست و هر چیزی كه اراده كنند به آن می‌رسند.» باندراس سه فرزند دارد. «استلا» ده ساله دختر خود اوست و «داكوتا» 17 ساله و «الكساندر» 21 ساله فرزندان همسرش هستند. او می‌گوید: «دخترم استلا شاگرد ممتاز كلاس است. نمی‌دانم به چه كسی رفته است، چون خودم وقتی هم سن و سال او بودم اصلا درسخوان نبودم. همسرم هم همین‌طور.»


آنجلینا جولی "خبرنگاران داستا ن‌سرایی می‌كنند"

irani actress - IMGR6OM1W3BHX.jpg آنجلینا جولی در گفتگو با مجله ستاره‌های جهان تمامی شایعاتی كه علیه او و برادپیت بر سر زبان‌هاست را بی‌اساس خواند و گفت: من و براد به هیچ عنوان با یكدیگر مشكلی نداریم و ...

 

آنجلینا جولی در گفتگو با مجله ستاره‌های جهان تمامی شایعاتی كه علیه او و برادپیت بر سر زبان‌هاست را بی‌اساس خواند و گفت: من و براد به هیچ عنوان با یكدیگر مشكلی نداریم و این مشكلات ساخته و پرداخته ذهن خبرنگارانی است كه داستان‌سرایی می‌كنند. جولی می‌گوید: من و براد روزهای خوشی را سپری می‌كنیم و فكرمان تنها به فرزندانمان است كه آنان را بزرگ كنیم، او می‌گوید: فرض بر این‌كه من و براد با هم مشكل داشته باشیم، در ابتدا سعی می‌كنیم این مشكلات به بیرون درز پیدا نكند، آن‌وقت چه‌طور بیاییم، آنها را در اختیار نشریات بگذاریم.


نیکل کیدمن با بازی در فیلم جدید

santuri - IMGTTBHDSJS9I.jpgنیکل کیدمن با بازی در فیلم جدید استفن دالدری بریتانیایی که قرار است در برلین ساخته شود، به جمع دیگر همکاران خود از جمله سوزان ساراندون و تام کروز می‌پیوندد که برای بازی در پروژه‌های دیگر به برلین رفته‌اند.

اسکرین دیلی اعلام کرد بازیگر 40 ساله پنج سال پیش در فیلم "ساعت ها" برای نخستین بار با دالدری همکاری کرد که به خاطر آن برنده اسکار بهترین بازیگر زن شد. این بار آنها در اقتباسی از رمان پرفروش "خواننده" نوشته برنارد اشلینک با هم کار می کنند که سال 1995 منتشر شد.
 
 رمان اشلینک درباره برخورد یک نوجوان و زنی مسن تر است که نمی تواند بخواند. سال ها بعد آنها زمانی بار دیگر همدیگر را می بینند که زن به اتهام جنایات جنگی در حال محاکمه است و مرد جوان دانشجوی حقوق است و پرونده او را دنبال می کند. احتمالا نقش مقابل کیدمن در این فیلم را یوزف ماتس بازیگر 18 ساله آلمانی بازی می کند.
 
 فیلمنامه "خواننده" را دیوید هایر می نویسد و کمپانی واینستاین آن را تهیه می کند. پس از "مسابقه سرعت" برادران واچوفسکی، "ولکری" برایان سینگر و "بین المللی" توم تیکور، این چهارمین پروژه بزرگ بین المللی است که داستان آن در منطقه برلین ـ براندنبورگ روی می دهد. در حال حاضر تام کروز، همسر سابق کیدمن در برلین در حال بازی در فیلم "ولکری" است.
 
 اخبرا اعلام شد کیدمن برای بازی در کمدی رومانتیک "مونت کارلو" به کارگردانی تام بزوچا اعلام آمادگی کرده که اقتباسی از رمان "شکارچیان سر" نوشته جولز باس است. کیدمن اکنون مشغول بازی در فیلمی به نام "استرالیا" با بازی هیو جکمن است که باز لورمان آن را می سازد. او فیلم "قطب نمای طلایی" ساخته کریس وایتس را آماده نمایش دارد که در آن با دانیل کریگ همبازی است.


نوشته شده توسط مینا ساعت 03:08 ق.ظ موضوع مطلب :‌ عمومی ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

سه شنبه 2 مرداد 1386
موسیقی جهان

اول می‌خواستم با عنوان ِ (رابطه ی موسیقی متال با خودکشی) شروع کنم اما نتوانستم. چون هرچه فکر کردم دیدم حقیقتا هنر زیبای موسیقی (حالا از هرگونه ی آن) هیچ ارتباط مستقیمی با موضوع سیاه ِ خودکشی نداشته و ندارد و نخواهد داشت! و تازه، کدام جوان را می‌شناسید که فی‌المثل در ایران به صِرف ِ گوش دادن به موسیقی متال یا موسیقی های غم انگیز خودکشی کرده باشد؟! آیا مشکلات ِ اساسی ِ جوانان ِ ما موسیقی های غربی ست؟! آیا وقت ِ آن نرسیده که در جامعه‌ی بحران زده ی جوانان ایرانی که روز به روز آمار خودکشی در آن بالا و بالاتر می‌رود یقه‌ی علت‌ها را بچسبیم نه معلول‌ها را؟! اما از آنجا که این نوشته را باید می‌نوشتم! پس اول سعی کردم دلایلی که از اینور و آنور و حتی از کتاب‌های مختلف در رد ِ نظر خودم شنیده و خوانده ام را بیاورم و سپس دلایل نقض آن دلایل را! آخرش هم نمی‌دانم چه نتیجه‌ای گرفتم!

***

در بین گونه‌های متنوع موسیقی تنها گونه‌ای که منتقدان بسیاری جلوش می‌ایستند و عقیده‌ی راسخی دارند که این گونه موسیقی بر روی روان انسان تاثیرات منفی می‌گذارد و انسان‌ها را به جنون‌های آنی، ناهنجاری‌های روانی و نهایتا خودکشی می‌کشاند موسیقی متال و البته بعضی از گونه‌های خشن‌تر ِ موسیقی ِ راک است.
به موسیقی متال لقب موسیقی ِ روان‌خراش داده‌اند! تازه این نهایت لطفشان به این گونه موسیقی ست. چون هستند کسانی که اصلا متال را موسیقی نمی‌دانند و به کل موسیقی ِ راک ( که متال یکی از زیر شاخه های آن است ) سر و صدا می‌گویند.
روان‌خراش بودن ِ موسیقی متال گرچه مقدار زیادی به سلیقه و عادت‌های گوش ِ شنونده برمی‌گردد اما چندان هم لقب بی‌مسمایی نیست! ریف‌های سرد و کوبنده‌ی گیتار بیس، جیغ‌های بنفش گیتار الکتریک همراه با فریادهای هولناک ِ خواننده و درامز ِ متنوع و سرعتی ِ این نوع موسیقی که بیشتر از هرچیز حسی از بدویت به شنونده القا می‌کند و ده‌ها ویژگی ِ منحصر‌بفرد ِ متال باعث شده که هرکسی نتواند این موسیقی را حتی برای ثانیه‌هایی تاب بیاورد!
کاریش هم نمی‌شود کرد! متال اینطور است! خشن، پیچیده، سیاه و معترض! اگر جز این باشد متال نیست!
تاثیرات موسیقی متال ( البته به تنهایی و بدون کمک ِ مخدرهای روان‌گردان! ) مخصوصا بر قشر جوان آنچنان شدید است که می توان گفت هرجا که یک متال باز وجود دارد حداقل یک نفر دیگر هم هست که با وحشت و انزجار به کل ماجرا نگاه کند و به هر وسیله که شده سعی کند او را از این دیوانه‌بازی‌ها برهاند؛ که قسمتی از این دیوانه‌بازی‌ها به ویژه در کشور ایران و در بین جوانان ایرانی به دلیل این است که جوانان ایرانی نیز مانند بزرگان ِ این مملکت بیشتر بدنبال ِ هیاهو و جار و جنجال‌های حاشیه‌ای ِ هر چیز هستند تا متن ِ آن.
و البته باید این مهم را در نظر گرفت که موانع متعددی که مقابل موسیقی متال مخصوصا در کشور ما، ایران، وجود دارد این موسیقی را مطرح تر می کند و به مسائل تنش‌زا و تاثیرات نابهنجار ِ آن دامن می‌زند.
مثلا این حرف شاید بظاهر مسخره باشد که موانع ِ گوش کردن و لذت بردن از این نوع موسیقی بسیار بیشتر باعث روان خراشی ِ جوانان ِ ایرانی ِ متال باز است تا خود ِ موسیقی متال!! از طرف دیگر جوانی که از متال نفی می‌شود ممکن است برود آنچنان خودش را در این موسیقی حبس کند که بالاخره دیستورشن‌ها و ریف‌های خشن متال بزنند اعصاب مرکزی و سپس جان عزیزش را درب و داغان کنند! چون بهرحال همه‌ی ما می‌دانیم که زیاده‌روی در هر کاری باعث ضرر است! مثلا اگر یکهو بنشینی به مقدار ِ زیاد ماست یا آلبالو ببلعی، غول هم که باشی سردی‌ات می‌کند و به تهوع دچار می‌شوی!
منتقدان ِ این موسیقی می‌گویند موسیقی متال باعث ناهنجاری‌های روانی، اجتماعی و خودکشی ِ قشر جوان می‌شود. اما توجه نمی‌کنند که نه موسیقی و نه هیچ هنر و نه هیچ چیز دیگری بجز آفریننده‌ی ما نمی‌تواند چیزی را از هیچ خلق کند! همانطور که مطالعه‌ی آثار صادق هدایت یا یک فیلسوف ِ نیهیلیست هر کسی را به خودکشی نمی‌رساند موسیقی متال نیز هیچ جوان نرمال و درست و حسابی را به مواد مخدر یا خودکشی متمایل نمی‌کند. این جوان ِ مادرمُرده ای(!) که همراه ِ موسیقی متال به مواد مخدر یا قرص‌های روان گردان یا خودکشی روی می‌آورد حتما یک مرگیش بوده که اولا از بین اینهمه موسیقی ِ متعارف و الکی‌خوش رفته خفن‌ترینشان را انتخاب کرده و ثانیا خودش را توش اینطور دارد خفه می‌کند. موسیقی تشدید‌کننده‌ی احساسات ِ انسان است اما آن‌ها را از هیچ بوجود نمی‌آورد! اگر یک جوان متعارف از موسیقی متال بدش بیاید خب کنارش می‌گذارد و موسیقی ِ متعارفی گوش می‌کند. پس اگر بشدت اذیتش می‌کند اما کنارش نمی‌گذارد و اگر از این موسیقی استفاده‌ی درست نمی‌کند نباید به متال ایراد گرفت؛ کار از جای دیگری می‌لنگد.
شعر نیز در موسیقی متال نیمی از تاثیرگذاری را به عهده دارند و چه بسا تمرکز زیاد روی اشعار پوچ‌گرایانه‌ی برخی از گروه‌ها خطرناک باشد. البته اگر شنونده به آنچه که خواننده می خواند اهمیت بدهد! ( که معمولا در ایران اینطور نیست! خنده‌دار نیست که در ایران جوانان ِ بسیاری از موسیقی بدون کلام بیزارند و در عین‌حال توجهی به اشعار خوانده شده در موسیقی ندارند؟! مثلا برای خیلی‌هاشان فرقی نمی‌کند معر(!) مزخرف: خیلی خونسردی!/ دیوونه‌م کردی! و شعر ساده و زیبای: اگه یه روز بری سفر/ بری ز پیشم بی‌خبر! انگار که فقط باید یک‌نفر باشد که وسط موسیقی عر بزند!... زدم به جاده خاکی انگار! )
اشعار در موسیقی متال با اعتراض به ناهنجاری‌های سیاسی، نژادی، خانوادگی و غیره همراه است و اشعار عاشقانه جایی ندارند و یا ناخودآگاه به ضد عاشقانه‌هایی بسیار تلخ و نومید‌کننده و کنایه‌آمیز تبدیل می‌شوند. البته نباید پنداشت که این موسیقی بجز ناامیدی و سیاهی چیزی برای عرضه به مخاطب ِ خود ندارد! متال به همان اندازه که ناامید می‌کند به همان اندازه هم به فکر هم وامی‌دارد و امید می‌دهد. موسیقی متال می‌کوشد اشتباهات جمعی و فردی را با غلوی که ویژگی ِ موسیقی متال، چه در موسیقی و چه در اشعار، است به انسان‌ها گوشزد کند و آنها را از خواب غفلت بیدار کند.
بیشتر اشعاری که هم‌اکنون در گروه های متال ِ دنیای غرب خوانده می‌شود گاه درباره‌ی سیاستمداران ِ فریبکار، گاه درباره‌ی مذهب ِ ریاکارانه و گاه نیز در مورد اشتباهات و غفلت‌های انسان ِ خوشگذران و هوا و هوسی ست. که باز هم صد البته نباید با این حرف که این‌ها فقط، مشکلات ِ دنیای غرب است از چنگ این موسیقی فرار کرد! چه بسا این مشکلات در ما بیشتر از غربی‌ها باشد! به این قسمت از شعر Inner self خویش ِ درون از گروه برزیلی ِ سپولترا توجه کنید:

Walking these dirty streets
With hate in my mind
Feeling the scorn of the world
I wont follow your rules
Blame and lies, contradicitions arise

Nonconformity in my inner self
I only guide my inner self

این اشعار حدیث ِ نفس ِ چند نفر از جوانان ِ سرگردان ایرانی است؟...
تمرکز روی موضوعات آزاردهنده و تفکربرانگیز پایه و اساس ِ اشعار متال است. و این را هم گفتیم که زیاده روی در هر موضوعی مضر است. پس تمرکز در این اشعار که از موضوعات سنگین و سیاه آکنده‌اند می‌تواند بخصوص انسان‌های حساس را حساس‌تر کند و گاه نیز آن‌ها را به سوی مأمنی برای تسکین ِ حساسیتشان بکشاند. این مأمن می تواند مذهب و معنویت و محبت و مهربانی به اطرافیان و تلاش برای رفع ِ اشکالات ِ دنیا باشد و یا مواد مخدر، الکل یا خودویرانگری و خودکشی! انتخابش دیگر با اوست!
بهرحال من فکر می‌کنم نباید عالم ِ زیبای موسیقی را هم مانند ِ سیاستمان به این آسانی جناح‌بندی کنیم و نقایص پیدا و پنهان ِ مادی و معنوی ِ جامعه مان را ساده انگارانه به گردن ِ هنر موسیقی بیاندازیم.


پس‌گفتار: مقاله‌ی(مقاله؟!) بسیار آشفته‌ای شد! خیلی از گفتنی‌ها هم این وسط گم شدند! ببخشید دیگه! درست عین ذهن ِ خودم شده؛ آشفته و گیج و بی‌سرانجام! بهرحال از کوزه همان برون تراود که در اوست! البته شاید هم به این دلیل باشد که وقت نوشتن ِ این مقاله قطعات متالِ بسی خفن گوش می‌دادم!...

 

 

نمونه‌هایی از یادداشت‌های خودكشی افراد معروف

با نگاهی به زندگی‌نامه‌ی شاعران، نویسنده‌ها و هنرمندان جهانی مطمئنا از تعداد بسیار ِ افرادی که از میان آنها با خودکشی جان سپرده‌اند، شگفت‌زده خواهیم شد. بزرگانی چون ارنست همینگوی، ویرجینیا وولف، صادق هدایت و...
برخی از این افراد، پیش از مرگ یادداشت خودکشی از خود به جای گذاشته‌اند که در زیر بخش‌هایی از این یادداشت‌ها، و نحوه‌ی خودکشی نویسندگان آنها را می‌خوانیم:


«باید تموم‌اش کنم. هیچ امیدی برام نمونده. هیچ‌کی مسئول مرگ من نیست. همه‌ش تصمیم خودمه.»

فردی پراینز (Freddie Prinze)
22 ژوئن 1954 – 29 ژانویه 1977


کمدین. بازی در فیلم «مرد و چیکو».
مشکلات ناشی از افزایش وزن و دورگه بودن‌اش باعث احساس تنهایی و بیگانگی‌اش بود: «من حتی یه اسپانیایی لعنتی واقعی نبودم. یه یهودی واقعی هم نبودم. هیچ کوفتِ واقعی‌ای نبودم. یه بی‌شعور ِ چاقالو بودم با عینک و تنگی نفس.» با وجود یادداشت خودکشی پرایز، علت مرگ زودهنگام او، شلیک تصادفی گلوله ناشی از مصرف قرص‌های افسردگی «کوالد» گزارش شد.


«آنگاه که دیگر من از دنیا رفته‌ام، ماه زیبای آرویل موهای خیس از باران‌اش را پریشان می‌کند و تو دل‌شکسته بر روی پیکر بی‌جان من خم می‌شوی. و من اهمیتی نمی‌دهم. چرا که می‌خواهم در آرامش به‌سر برم. به‌سان درختان سرسبز، هنگاهی که قطرات باران شاخه‌های نازک‌شان را خم می‌کند. و من ساکت‌تر و سنگ‌دل‌تر از اکنونِ تو خواهم بود.»

سارا تیسدیل (Sara Teasdale)
1933- 1884


شاعره‌ی آمریکایی. متولد سنت‌لوئیس.
وی چندین جلد کتاب شعر شامل «هلن از تروی» و «رودخانه‌های در راه دریا» از خور به جای گذاشته‌است. اشعار تیسدیل بسیار ظریف، احساسی و شخصی هستند.
او خود زنی بسیار احساساتی و گوشه‌گیر بود. و سرانجام در 48 سالگی پس از نوشتن یادداشت خودکشی‌اش خطاب به عاشقی که ترک‌اش کرده‌بود، خود را غرق کرد.



«فرانسیس و کورتنی، من به خاطر شماها می‌رم. کورتنی، ادامه بده. به خاطر فرانسیس. اون بدون من خیلی خوشبخت‌تر می‌شه؛ دوستتون دارم. دوستتون دارم.»

کرت کوبین (Kurt Cobain)
20 فوریه 1967- 8 آوریل 1994


خواننده‌ی اصلی گروه نیروانا، که سرتاسر کودکی‌اش بیمار و مبتلا به برونشیت بود.
جسد کرت را یک برق‌کار که برای نصب سیستم امنیتی به خانه‌ی او رفته‌بود پیدا کرد. وقتی کسی در را به روی برق‌کار باز نکرد، او از پنجره به داخل خانه نگاهی انداخت. تا قبل از اینکه لکه‌های خون را کنار گوش جسد ببیند، فکر می‌کرد آنچه روی زمین افتاده‌است یک عروسک چوبی است.
وقتی پلیس در خانه را شکست، هنوز اسلحه در دست کرت به سمت چانه‌اش نشانه رفته‌بود. یادداشت خودکشی او ـ که با جوهر قرمز نوشته‌ شده‌بود ـ کمی آن‌سوتر روی پیشخان آشپزخانه قرار داشت.



«شماها این قمار رو باور می‌کنین؟»

جون اریک هکسوم (Jon Erik Hexum)
5 نوامبر 1957- 18 اکتبر 1984


هنرپیشه‌ی نقش فیناس باگ در فیلم «مسافران» در مقابل مینو پلوس. آنچه از هکسوم به جای مانده دقیقا یک یادداشت خودکشی نیست. ولی از ادبیات ارزشمندی برخوردار است. مرگ هکسوم بر اثر یک تصادف در هنگام بازی در سریال تلویزیونی «مخفی‌کاری» رخ داد. آنجا که هکسوم می‌بایست با یک تفنگ مشقی به سر خود شلیک می‌کرد. ضربه‌ی ناشی از شلیک گلوله‌ی مشقی باعث شکسته‌شدن بخشی از جمجمه‌ی هکسوم و فرو رفتن استخوان‌های خرد شده به مغز وی شد. او شش روز بعد از این حادثه درگذشت.

«برام مهم نیست که مردم می‌گن من زیاد با دخترها بیرون می‌رم یا نه، برام مهم نیست که فکر می‌کنن من هم‌جنس‌بازم یا می‌گن که استرالیایی‌ام. کی اهمیت می‌ده! مسلمه که ترجیح می‌دادم مردم نگن هم‌جنس‌بازم. ولی حالا که می‌گن، خب بذار بگن. اونقدرهام مهم نیست. از اینکه چند دفعه هم با رفقام به بار ِ هم‌جنس‌بازها رفتم نگران نیستم.
می‌دونم خیلی‌ها از شیوه‌ی کمپانی اکسون خوش‌شون نمیاد. ولی من که خیلی خوشحال و ممنون‌ام که اینجا هستم.»



«احساس می‌کنم باز به یکی از حمله‌های دیوانگی‌ام نزدیک می‌شوم. دیگر نمی‌توانم به این وضعیت وحشتناک ادامه دهم. این بار بهبود نخواهم یافت. صداهایی در سرم می‌شنوم و نمی‌توانم روی نوشته‌هایم تمرکز کنم. تا به حال مبارزه کرده‌ام ولی دیگر نمی‌توانم.»

ویرجینیا وولف (Virginia Woolf)
1941- 1882


نویسنده‌ی صاحب‌نام انگلیسی که سبک جدیدی را در رمان‌نویسی آغاز کرد. وولف تعداد زیادی مقاله‌ی فمینیستی نوشته‌است. «اگر قرار باشد یک زن داستان بنویسد باید پول داشته‌باشد. و اتاقی از آن خود.»
وولف جیب‌هایش را از سنگ پر کرد و خود را در رودخانه‌ی اوز، نزدیک خانه‌اش در ساسِکس غرق کرد.

 




«خدانگهدار، دوست من! خدانگهدار/ تو در قلب من خواهی بود، عزیز من/ جدایی مقرر شده‌است/ و ملاقاتی در آینده را نوید می‌دهد.»

سرجی اسنین (Sergei Esenin)
1925- 1895


شاعر روس. همسر رقاص معروف، ایزادورا دونکن.
خود را از لوله‌های آب گرم سقف اتاقش حلق‌آویز کرد. روز قبل از آن، شعر خودکشی‌اش را با خون خودش نوشت.

 


 

 



«دنیای عزیز! دارم ترک‌ات می‌کنم. چون حوصله‌م سر رفته. فکر می‌کنم به قدر کافی زندگی کرده‌م. می‌خوام تو رو با همه‌ی نگرانی‌هات توی این چاه مستراح خوشگل، ترک کنم. موفق باشی!»


جورج ساندرز (George Sanders)
1906- 25 آوریل 1972


هنرپیشه‌ی فیلم‌هایی چون «تصویر دوریان گرِی»، «شبح و خانم مویر» و «همه چیز درباره‌ی ایو». صدای «شِر خان» در انیمیشن «کتاب جنگل» شرکت دیسنی.
با مصرف تعداد زیادی قرص خواب خودکشی کرد.

 


 

 



«خداحافظ همگی!»

هارت کرین (Hart Crane)
1932- 1899


از تاثیرگذارترین شاعران مدرنیست آمریکایی. با رفتارهای آزارنده و مخرب (حملات ناگهانی خشم، زیاده‌روی در نوشیدن الکل، بی‌بند و باری جنسی)
در سن 32 سالگی خود را از عرشه‌ی کشتی به خلیج مکزیکو انداخت. جسد کرین هیچ‌وقت پیدا نشد.

 


 

 



«به هارولد:
شاید خدا من و تو رو ببخشه، ولی من ترجیح می‌دم جون خودم رو بگیرم. و جون بچه‌مون رو. قبل از اینکه مجبور بشم با شرمندگی به دنیاش بیارم یا بکشم‌اش.
لوپ»

لوپ ولز (Lupe Velez)
18 جولای 1908- 13 دسامبر 1944


هنرپیشه‌ی پرشور مکزیکی. با سابقه‌ی کار در چند تئاتر کمدی موزیکال، که به کارش در سینما منجر شد. ولز در زمان زندگی‌اش در قریب به 50 فیلم بازی کرد. ولی هیچ‌گاه نتوانست به ستاره‌ای که همیشه آرزویش را داشت تبدیل شود.
ولز با خوردن تعداد زیادی قرص‌ خواب‌آور خودکشی کرد و در دو یادداشتی که از خود به جای گذاشت، از عشق نافرجام و بارداری ناخواسته‌اش نوشته‌است.

 


 

 



«آینده، تنها پیری است و بیماری و درد... من باید در آرامش باشم. و این تنها راه است.»

جیمز ویل (James Whale)
29 مه 1957- 22 جولای 1893


کارگردان فیلم‌هایی چون «فرانکنشتین»، «عروس فرانکنشتین» و «مرد نامرئی». در اوایل دهه‌ی 40 با از رونق افتادن فیلم‌های ترسناک در هالیوود، فیلم‌سازی را ترک گفت.
بعدها در فیلم «خدایان و هیولاها» (1998) سِر ایان مک‌کلان به ایفای نقش ویل پرداخت.
ویل با نوشیدن مقدار زیادی الکل، پریدن در استخر خانه‌اش و کوبیدن سرش به کف استخر خودکشی کرد

نوشته شده توسط مینا ساعت 12:07 ب.ظ موضوع مطلب :‌ عمومی ,

ویرایش شده در سه شنبه 2 مرداد 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ

لینك ثابت | نظرات ()

سه شنبه 2 مرداد 1386
رابرت دنیرو «رابرت دنیرو»ی 62 ساله، پس از بازی در بیش از هفتاد فیلم و با پیشینه چهل سال در عرصه بازیگری، شمایل بی‌همتای یک بازیگر مولف و صاحب سبک است. «مارلون براندو»ی فقید که روزگاری نماد کاملی از غایت بازیگری بود و همه -حتی جیمز‌دین- او را الگوی خود قرار می‌دادند سالها بود که کم‌کار و چاق شده و بیشتر فیلمهایش را بدون وسواس انتخاب می‌کرد. این اواخر براندو به جای تلاش برای ارائه نمونه‌ای از بازیهای درخشانش فقط به خاطر شهرت و اعتبارش پول می‌گرفت و به همین سبب نقشش را به ساده‌ترین نحو ممکن بازی می‌کرد. از این‌رو دنیرو -که از همان سالهای نخست بازیگری جانشین شایسته «براندو» به شمار می‌آمد- جایگاه کنونی‌اش را نیز از براندو به ارث برده و به باور و انتخاب بسیاری از منتقدان و تماشاگران همواره در صدر فهرست بازیگران توانمند معاصر سینمای جهان قرار می‌گیرد. براستی چه چیزی «رابرت دنیرو» را چنین بی‌مانند ساخته است؟ تعداد اسکارهایش؟ نه. زیرا او تنها دوبار مجسمه طلایی اسکار را در دستانش گرفته و چندین بار هم نامزد دریافت این جایزه بوده است که برخی بازیگران از این لحاظ بالاتر از وی قرار دارند. هواخواهان بسیارش؟ باز هم پاسخ منفی است، چرا که دنیرو برخلاف موفقیت‌های بسیارش در زمینه بازیگری هیچگاه بازیگر موفق تجاری نبوده و تهیه‌کنندگان چندان برایش سر و دست نشکسته‌اند که دستمزد بالایی برای حضور در فیلمهایشان به او بدهند. تنها چند سال است که «دنیرو» مسیر بازیگری‌اش را تغییر داده و با روی آوردن به فیلمهای اکشن و کمدی گیشه را هم فتح می‌کند. او در سال 1999 برای بازی در فیلم «این را تحلیل کن» هشت میلیون دلار دستمزد گرفت. کارهای عجیب و غریبش برای ایفای نقش همچون 30 کیلو اضافه وزن برای بازی در فیلم «گاو خشمگین»؟ باز هم باید گفت خیر. «دنیرو» چند سالی از این نظر رکورددار بود چون «وینسنت دانافریا» با اضافه کردن 35 کیلو برای بازی در فیلم «غلاف تمام‌فلزی» سبب شد کار «دنیرو» چندان هم غریب به نظر نیاید. در حقیقت «رابرت دنیرو» سه ویژگی دارد که او را میان بزرگان بازیگری کم‌نظیر می‌کند. نخست اینکه سبک بازی و فرورفتن او در نقش ها به گونه‌ای است که کمترین اثری از شخصیت خودش باقی نمی‌گذارد، بدین‌معنا که او چنان شخصیت‌های جدید و متفاوتی خلق می‌کند که در رفتار، حرکات، نگاه و سخن گفتن هیچ شباهتی با «رابرت دنیرو»ی واقعی ندارند. از این‌رو شخصیت‌های مختلف وی در فیلمها تفاوت چشمگیری باهم داشته و اثری از تکرار در آنها دیده نمی‌شود. برخلاف وی «آل‌پاچینو»، «جک نیکلسون»، «جین هاکمن» و برخی دیگر علیرغم بازی‌های بیادماندنی‌شان، به گونه‌ای در نقش فرو می‌روند که شخصیت شناخته شده‌شان تا حدی قابل تشخیص است. اما «آل‌کاپون» در «تسخیرناپذیران» جز شباهت ظاهری هیچگونه نقطه اشتراکی با «سام» در فیلم «رانین» ندارد. تماشاگری که چندان پیگیر فیلمهای دنیرو نیست ممکن است به هیچ وجه متوجه نشود که نقش «لویی گارا» در «جکی براون» و «ویتوکورلئونه» در فیلم «پدرخوانده2» را یک نفر بازی کرده است. «تراویس بیکل» عصبی و نچسب «گاو خشمگین» کجا و «نیل مکسالی» خونسرد و قابل اعتماد «مخمصه» کجا؟ «دنیرو» در چنان عمقی از نقش فرو می‌رود که دیگر خود او را نمی‌بینیم و این یکی از ویژگی‌های بی‌نظیر بازیگری است. ویژگی دیگر بازیگری وی، سبک مینی‌مالیستی اوست، در حالی که بسیاری از بازیگران با نمایش اغراق‌آمیز و همه‌جانبه ویژگی‌های یک شخصیت، به معرفی فرد می پردازند، دنیرو تا آنجا که می‌تواند شخصیت را کمتر «نمایش» می‌دهد زیرا بر این باور است که: «ما در زندگی واقعی تلاش نمی‌کنیم احساسات‌مان را نشان دهیم بلکه بیشتر در پی پنهان کردن آن هستیم». از اینروست که در عرصه بازیگری نیز در نمایش احساس و اندیشه شخصیت‌ها از طریق حرکت، نگاه و سخن خست به خرج می‌دهد. بهترین نمونه برای این سبک از بازی «دنیرو» را می‌توان در فیلم «مخمصه» دید. اگرچه این سبک بازیگری وی در فیلمهای «پدرخوانده2»، «رفقای خوب»، «رانین» و «امتیاز» آشکارتر است اما به سبب قابلیت مقایسه با سبک بازی متفاوت «آل‌پاچینو» در فیلم «مخمصه» بیشتر به چشم می‌آید. در فیلم «مخمصه» دو اسطوره بزرگ بازیگری در مقابل هم قرار می‌گیرند: «رابرت دنیرو» و «آل‌پاچینو». دو بازیگر هم‌نسل و تحسین‌شده که پس از منتفی شدن حضور «دنیرو» در «پدرخوانده3» سرانجام در فیلم «مخمصه» توانستند در کنار یکدیگر قرار گیرند. او در «مخمصه» در نقش یک خلافکار باهوش، بازی زیرپوستی درخشانی دارد و بدون هیچگونه نمایشی از بروز احساسات تنها زرنگی، هوش، تنهایی و مسئولیت پذیری «نیل» را نشان می‌دهد. در مقابل «پاچینو» همچون همیشه بازی خوبش را از طریق تحرک دائمی، واکنش‌های عصبی، حرکات غلو شده و حرکت کردن دائمی چشمانش نشان می‌دهد. به این ترتیب در «مخمصه» فرصت مقایسه سبک مینی‌مالیستی «دنیرو» در برابر سبک متضاد «پاچینو» فراهم می‌شود و در نتیجه ارزش کار او بیش از پیش به چشم می‌آید. حتی «پاچینو» که یکی از نوابغ بی‌چون و چرای بازیگری است و اتفاقا یکی از بهترین بازی‌هایش را هم در همین فیلم -مخمصه- ارائه داده مقهور بازی دنیرو می‌شود. «دنیرو»یی که در نهایت خست احساساتش را نمایش می‌دهد و فیلم را از آن خود می‌کند. صحنه رستوران و قتل پایان فیلم «مخمصه» را به یاد آورید، صحنه‌ای که فرصت مناسبی برای تماشای مواجهه آنان است و اینکه چطور بازی «دنیرو» بر «پاچینو» پیشی می‌گیرد. سومین دلیل موفقیت «دنیرو» پشتکار، تلاش و نبوغ اوست. وی برای ایفای بسیاری از نقش‌هایش چنان تلاش می‌کند که در توان کمتر بازیگری می‌توان آن راسراغ گرفت او برای بازی در «گاو خشمگین» جدای از افزایش وزن، چندین ماه هم تمرینات سخت ورزشی انجام داد تا بتواند بخوبی نقش یک بوکسور را ایفا کند. وی برای بازی در فیلم «شکارچی گوزن» ساخته «مایکل جیمینو» مدتها با کارگران اوهایو زندگی کرد، با آنها در رستوران نشست و به خانه‌هایشان رفت تا ویژگی‌های رفتاری و گفتاری‌شان را بیاموزد. حتی به خاطر نقش کوتاهی که در فیلم «دار و دسته‌ای که نمی‌توانست شلیک کند» با هزینه خود به ایتالیا رفت تا راجع به گروهی خاص تحقیق کند. پیش از آغاز فیلمبرداری «کازینو» کت و شلوار و جلیقه می‌پوشید، در استودیو با تفاخر راه می‌رفت و با خود می‌گفت: «من مالک اینجا هستم،» حکایت وسواس‌های بیش از حد او هنگام ساخت فیلم، نیز زبانزد کارگردانان است. «دنیرو» به سبب سابقه تئاتری‌اش بشدت به تمرین و روخوانی فیلمنامه معتقد است و هنگام فیلمبرداری هم به هر نتیجه‌ای رضایت نمی‌دهد. نماهای او (به درخواست خودش) به برداشت‌های بسیار می‌انجامد تا سرانجام احساس کند که بهترین بازی ممکن را ارائه داده است. این تلاش و سختگیری در کنار استعداد فراوان وی، «دنیرو» را در فهرست بزرگترین بازیگران تاریخ سینما جای داده است. بسیاری از نقش‌های او فراتر از خود فیلمها جاودان و در یادها ماندگار شده‌اند. بسیاری از جمله‌هایی که در فیلمها می‌گوید در ذهن تماشاگران یادآور لذت تماشای قدرت بازیگری او شده است. مثل تکرار چند باره: «با من صحبت می‌کنی؟ در فیلم «راننده تاکسی» و جمله «منو نگاه کن» در «مخمصه». دنیرو چند سالی است که در انتخاب نقش‌هایش تنوع بخشیده است. او در سال 1999 نقش «پل‌‌ویتی» را در کمدی «این را تحلیل کن» بازی کرد که به نوعی هجو شخصیت‌های مافیایی بود که پیش‌تر آنها را بازی کرده بود. سال بعد از آن هم نوبت به ایفای شخصیت کارتونی رهبر بی‌باک در فیلم «راکی و بولوینکل» رسید. به نظر می‌رسد که در سالهای اخیر نقش‌های کمدی به تدریج نسبت بیشتری از شخصیت‌هایی که او ایفا می‌کند را به خود اختصاص داده است، هر چند که بازی خوب او در نقش‌های کمدی سبب بروز جنبه دیگری از استعداد فراوان او می‌باشد، اما در مقابل حضور و بازی در آثاری چون «زمان نمایش» به اعتبار «دنیرو»ی بزرگ لطمه می‌زند. او باید قدر موقعیت کنونی‌اش را بداند و مثل «مارلون براندو» آن را از دست ندهد. «دنیرو» هنوز هم می‌تواند بهترین باشد و هر صحنه و فیلمی را «حتی مقابل آل‌پاچینو» از آن خود نماید. او هنوز هم می‌تواند -همانطور که در فیلم «مخمصه» رو به دوربین می‌گفت- به تماشاگر بگوید: «منو نگاه کن،» دنیرو شانس همکاری با فیلمسازان صاحب‌نام و بزرگی چون «برایان دی‌پالما»، «فرانسیس فورد کاپولا»، «سرجیو لئونه»، «برناردو برتولوچی»، «مارتین اسکورسیزی» و... را داشته است. بازی دنیرو دیده نمی‌شود که فهمیده می‌شود. از این‌رو روح سرکش و ناآرام وی -که در کالبدی به ظاهر آرام مخفی است- تماشاگر را مجذوب بازی درونی خویش می‌کند. شاید به همین دلیل او ترجیح می‌دهد کمتر وقتش را صرف سخن گفتن کرده و نگاه کردن و خاموشی را برمی‌گزیند. او با نگاه جستجوگرش که نگاه واقعی یک بازیگر است پیرامونش را می‌کاود. آنچه بیشتر در آثار دنیرو به چشم می‌خورد بازی او در «سکوت» است درست برخلاف «آل‌پاچینو». دنیرو گفتن دیالوگ را به خوبی ریتم و ضرباهنگ می‌شناسد به گونه‌ای که تماشاگر هیچگاه -حتی- از مونولوگ‌های وی خسته نمی‌شود، گویی این مونولوگ‌ها به صورتی شعرگونه بیان شده و با حرکاتی حساب شده همراهند. بی‌شک رابرت دنیرو بازیگر خلاقی است که باشیوه خاص کشف و شهودش در بازیگری جاودان خواهد شد و نام خود را به عنوان اسطوره‌های بازیگری در تاریخ سینما به ثبت خواهد رساند. دنیرو تاکنون همواره یک احساس وصف‌ناپذیر را در جریان تماشای فیلمهایش به تماشاگر تزریق می‌کند، تا بدان حد که مخاطب هنگام تماشای فیلم تمامی لحظه‌ها با وی احساس همذات‌پنداری می‌نماید. این در حالی است که خودش می‌گوید: «من دوست ندارم فیلمهای خودم را نگاه کنم و هنگام تماشای آنها به خواب می‌روم». فیلمشناسی: سه اتاق در منهتن (ژان‌پیر ملویل - 1965)، تبریکات (برایان دی‌پالما- 1968)، آواز سام (جان.سی. برودریک-1969)، جشن عروسی (برایان دی‌پالما، جان‌شید- 1969)، سلام مادر (برایان دی‌پالما- 1970)، مادر تمام عیار (راجر کورمن- 1970)، جنیفر در ذهن من (نوئل بلک- 1971)، زاده برای پیروزی (ایوان بیسر- 1971)، دار و دسته‌ای که نمی‌توانست شلیک کند (جیمز گلدستون- 1971)، طبل را آهسته بزن (جان.دی. هانکوک- 1973)، خیابان‌های پایین‌شهر (مارتین اسکورسیزی- 1973)، پدرخوانده 2 (فرانسیس فورد کاپولا- 1974)، راننده تاکسی (مارتین اسکورسیزی 1976)، 1900 (برناردو برتولوچی- 1976)، آخرین تایکن (الیا کازان- 1976)، نیویورک، نیویورک (مارتین اسکورسیزی- 1977)، شکارچی گوزن (مایکل جیمینو- 1978)، گاو خشمگین (مارتین اسکورسیزی- 1980)، اعترافات واقعی (اولوگراسبارد- 1981)، سلطان کمدی (مارتین اسکورسیزی- 1983)، روزی روزگاری در آمریکا (سرجیو لئونه- 1984)، سقوط در گرداب عشق (اولوگراسبارد- 1984)، برزیل (تری گیلیام- 1985)، ماموریت (رولند جافی- 1986)، قلب فرشته (آلن پارکر- 1987)، تسخیرناپذیران (برایان دی‌پالما- 1987)، گریز نیمه‌شب (مارتین برست- 1988)، چاقوی ضامن‌دار (دیوید.‌هیو.‌جونز- 1989)، ما فرشته نیستیم (نیل جردن- 1989)، استنلی وآیریس (مارتین ریت- 1990)، رفقای خوب (مارتین اسکورسیزی- 1990)، بیداری‌ها (پنی مارشال- 1990)، در مظان جرم (ایروین وینکر- 1991)، بک درافت (ران هاوارد- 1991)، تنگه وحشت (مارتین اسکورسیزی- 1991)، معشوقه (بری پویمس- 1992)، شب و شهر (ایروین وینکو- 1992)، سگ هار و‌گلوری (جان.مک. ناگتون- 1993)، زندگی این پسران (مایکل کیتون جونز- 1993)، داستان برانکسی (رابرت دنیرو- 1993)، فرانکشتاین (کنت برانا- 1994)، کازینو (مارتین اسکورسیزی- 1995)، مخمصه (مایکل‌مان- 1996)، هواخواه (تونی اسکات- 1996)، خوابگردها (بری لوینسون- 1996)، اتاق ماروین (جری زیک- 1996)، قلمرو پلیس (جیمز مگنولد- 1997)، جکی براون (کوئنتین تارانتینو- 1997)، سگ را بجنبان (بری لوینسون- 1997)، آرزوهای بزرگ (آلفونسو کورئون- 1998)، رانین (جان فرانکن هایمر- 1998)، این را تحلیل کن (هارولد رامس- 1999)، کامل (جول شوماخر- 1999)، ماجراهای راکی و بولونیکل (دس مک‌آنو- 2000)، مردان افتخار (جورج تیلمن جرارد- 2000)، ملاقات والدین (جی روچ- 2000)، پانزده دقیقه (جان هرتزفیلد- 2001)، امتیاز (فرانک اوز- 2001)، زمان نمایش (تام‌دی - 2002)، شهر کنار دریا (مایکل کیتون‌جونز- 2002)، موهبت الهی (نیک هالم- 2004)، افسانه کوسه (بیپ برگران، ویکی جانسون- 2004)، ملاقات فاکرز(Fokers) (جی،روچ- 2004)، پل سن لوئیس ری (مگ گوسکان- 2004)، پنهان کن و بجوی (جان پولسون- 2005)، چوپان خوب (رابرت دنیرو- 2006، در مرحله پیش تولید)، یکشنبه شب دوست داشتنی (جاناتان گلازر- 2006، در مرحله پیش‌تولید). --------------------------------------------------------- نام تولد:لئوناردو ویلهلم دی کاپریو تاریخ تولد:۱۱ نوامبر1972 مکان تولد: هالیوود کالیفرنیای امریکا لئوناردو دی کاپریو ،پدیده چند سال اخیر هالیوود که به سرعت پله های شهرت و محبوبیت را راطی کرد ، در یازدهم نوامبر 1972 به دنیا آمد . او بازیگری را در سال 1991 و با حضور در فیلم در موجودات 3 شروع کرد و بعد از فیلم پویزن آیوی در سال 1993 ادامه داد و بعد از این دو نقش کوتاه بود که بخت به او روی کرد و هنگامی که برای بازی فیلم زندگی این پسر تست داد و توجه رابرت دنیرو جلب کرد و برای بازی در این فیلم انتخاب شد . به این ترتیب لئوناردو نه تنها نخستین نقش قابل توجهش را در فیلم مطرح بدست آورد بلکه این فرصت را هم پیدا کرد تا در برابر بازیگر محبوبش ، رابرت دنیرو قرارگرفته و از او بسیار بیاموزد . او بلافاصله بعد از این فیلم برای ایفای نقش برادر عقب افتاده جانی دپ در فیلم چه چیز گیلبرت را می خورد ؟ انتخاب شد لئو برای ایفای این نقش چهار روز خودش را دریک بیمارستان روانی زندانی کرد و تلاش زیادی برای اجرای بهتر آن انجام داد که حاصل بازی درخشانش نامزدی جایزه اسکار و گلدن کلاب بهتربن بازیگر نقش مکمل بود. بسیاری این فیل را درخشانترین کار او در بین 13فیلمی که تا به حال بازی کرده می دانند .او پس این علیرغم اعتباری که نامزدی جایزه اسکار برایش به ارمغان آورده بود چند سالی در دوران افول را می گذراند و درچند فیلم بی ارزش و کم فروش ظاهر شد که در این تنها استثنا فیلم چابک دست مرده ساخته سم ریمی (1996) است . او در این فیلم نقش هفت تیر کش جوانی را در برابر شارون استون بازی می کند و در اواخر فیلم توسط پدرش که کلانتر است (جین هکمن) کشته می شود . شارون استون او را برای بازی در این فیلم پیشنهاد کرد و اولین رویکرد او به سینمای تجاری هالیوود است که به فروشش هم کمتر از حد انتظار بود. در سال 1996 بار دیگر رابرت دنیرو به سراغ دیکاپریو می آید . اوکه تنها تهیه کننده فیلم اتاق ماروین است در آن بازی هم می کند ، نقش یک جوان شرور و غیر قابل کنترل را به او پیشنهاد می کند این فیلم یکی ار کارهای قابل توجه لئو است که در برابر بزرگانی چون مریل استری ،دایان کیتون و دنیرو بازی درخشانی ارائه داد. سرانجام در سال 1997 لئو دو بازی در دو فیلم رومئو و ژولیت شکسپیر و تایتانیک تبدیل به محبوبترین و گرانترین بازیگر جهان می شود . رومئو و ژولیت اثر غیر متعارف و برداشتی پست مدرنیستی ازداستان معروف شکسپیر است که در یمن کارگردانی خوب، ساختار کلپ وار و مدرن و بازی خوب لئوو کلر دنیز به موفقیت زیادی رسید. هنوز موج موفقیت این فیلم فروش نکرده بود که تایتانیک جیمز کامرون عالم سینما را زیر و رو کرد. لئو در کنار کیت وینسلت تصویر حماسه عظیم کامرون شد تا با استفاده از موفقیت فراوان هنری و تجاری فیلم به اوج برسد . دیگر تمام جهان لئو را می شناختند و تنها نام او کافی بود که میلیونها نفر را به سالن های سینما بکشد . پس از تایتانیک لئو کم کار شد و اواخر سال 1997 فیلم مردی با نقاب آهنین اکران شد که فیلمی متوسط بود . دیکاپریو هم علی رغم بازی در دو نقش تقربیبا متضاد بازی متوسط داشت. یکی از آخرین فیلم های دیکاپریو شهرت ساخته وودی آلن است. او در این فیلم نقش کوتاه یک بازیگر جوان و محبوب هالیوودی را دارد که به نوعی هجو خود اوست . به هر حال حتی با وجود شکست نسبی دو فیلم آخرش او هنوز در اوج است و تبدیل به اولین بازیگری شده است که دستمزدی بالای 20 میلیون دلار به او پیشنهاد شده است، آن هم با این سن و سال کم -------------------------------------------------------------------------------- لئوناردو دیکاپریو(جک) name:لئوناردو ویلهلم دی کاپریو قد: ۱۸۵ ملیت:امریکایی تاریخ تولد:۱۱ نوامبر1972 مکان تولد: هالیوود کالیفرنیای امریکا نامزدیهای نافرجام:گیسله بانداچن(مدل برزیلی) کریستین زانگ(مدل بین سالهای ۹۶ تا ۹۷) ونسا هایدن(مدل) پدر: جورج دی کاپریو(فروشنده کمیک استریپ) مادر:ایرملین دی کاپریو(منشی دادگاه) خواهر: ادام(سابقا هنرپیشه بوده) نام مستعار: لئو شروع شهرتش: نقش توبی در زندگی این پسر (سال ۱۹۹۳) در بین ساخت فیلم ساحل (۲۰۰۰) در سواحل تایلند لئوناردو و سایرین به همراه عوامل فیلمبرداری در کشتی در کشتی مشغول ساخت فیلم بودند که دچار موج سهمگینی شده و واژگون می شوند می شوند این حادثه که در ??اپریل سال ???? هیچ یک از عوامل فیلم را دچار سانحه نکرد اولین نقطه شروع کار اجتماعی او واولین بازی که توسط اجتماع دیده شد برای یگهی شیر بود مقام ۷۵را در لست صد ستاره همیشه سینما در تاریخ اکتبر ۹۷ از سوی مجله امپایر (چاپ انگلستان) به دست اورد. توسط مجله پیپل در سال ۹۷ به عنوان یکی از ۵۰ چهره زیبای جهان انتخاب شد. در مارچ ۱۹۹۸ به علت چاپ تصاویر نامناسب از او توسط خانمی مدل پایش به دادگاه کشیده شد نقش روبین در فیلم افسانه تخیلی بتمن و رابین به او پیشنهاد شده بود که انرا رد کرد پدرش فروشنده کتابهای کمیک بود. س از دعوایی که بین دی کاریو و نویسنده فیلم نامه ای به نام روجر ویلسون در گرفت. دادگاه دی کاپریو را به پرداخت به پرداخت ۴۵ میلیون دلار محکوم کرد قرار بود در فیلم دانشجوی هاروارد بازی کند اما این فیلم کم بودجه از دادن دستمزد بسیار زیاد او ناتوان بود بنابراین شخصی به نام ادریان گریند جایگزین وی شد. در ژانویه ۱۹۹۹ اجازه این مطلب را گرفت تا استفاده از اسم او دارای حق کپی رایت شود. وقتی لئو در رحم مادرش بود مادر وی در مقابل یک تابلوی نقاشی از لئوناردو داوینچی بود که این بچه شروع به لگد زدن می کند این نشانه ای شد تا مادرش نام لئوناردو را برایش انتخاب کند. پدرش یک ایتالیایی امریکایی بود مادرش المانی امریکایی است در دوران کودکی دوست و همبازی توبی مگوایر(مردانکبوتی) و کریستو زپتی بود که پتی چندی پیش در گذشت. کودکی را در محله پست و ناجور گزراند. پدرش اندکی بعد از تولد او و مادرش را تنها گذاشت. دستمزد خاطرات بسکتبال سال ۹۵ مبلغ ۱ میلیون دلار تایتانیک سال ۹۷ مبلغ ۵/۲ میلیون دلار ساحل سال ۲۰۰۰ مبلغ ۲۰ میلیون دلار دارودسته های نیویورک سال ۲۰۰۲ مبلغ ۱۰ میلیون دلار به اضافه درصدی از فروش اگه می تونی منو بگیر ۲۰۰۲ مبلغ ۲۰ میلیون دلار کیت وینسلت او گفته: دی کاپریو عین بچه هاست ولی تا با او صحبت نکنید حس نمی کنید بزرگ شده جمله معروف: مردم می خواهند تو را دیوانه ببینند? انها نمی خواهند قهرمان مشاهده کنند? انچه انها می خواهند سقوط توست. اولین فیلم: نقش جاش در کریترز۳ سال ۱۹۹۱ اخرین فیلم:پروژه هنوز نامگذاری نشده اسکندر(۲۰۰۵) از فیلم ها:گیلبریت گریپ چه خورد ؟ چابک دست مرده٬ مردی با نقاب اهنین٬ شهرت٬ رمئو ژولیت به یاد ماندنیترین نقش: نقش جک در تایتانیک مقابل کیت ینسلت (۱۹۹۷) --------------------------------------------------------- ام : بروی ویلیس تاریخ تولد : 19 مارچ 1955 محل تولد :ایبار اوبرشتاین آلمان غربی بازیگرانی معدودی توانسته اند با ریشه آلمانی در هالیوود ماندگار شوند و ویلیس شاید از مطرح ترین آنها باشد ،اگر چه دوران ستاره بودنش دیری نپایید و اسطوره ویلیس به هزاره جدید نرسید . بروس ویلیس روزگاری در آلمان غربی یک ستاره موسیقی به شمار می رفت تا جایی که یکی از آلبوم هایش جزو ده کار برتر جداول فروش اروپا آمریکا شد ،اما خیلی زود راه خود را در سینما پیدا کرد و به عنوان ستاره آثار اکشن درخشید. بازی بروس ویلیس پس از سریالهایی چون اولین گناه مرگبار در سال 1980 و هیات منصفه در سال 1982 به صورت جدی توسط تماشاگران و تهیه کننده های سینما دنبال شد. او توانست نقش قابل توجه در اپیزودی از سریال میامی خبیث به عنوان یک مرد هفت تیر کش که دائم همسرش را کتک می زند به دست آورد و به خاطر همین نقش جایزه امی را که همتای تلویزیونی اسکار به شمار می رود به خانه برد. اما آنچه نام او را پیش از همه بر سر زبانها انداخت و باعث شد تا چهره اش به عنوان شخصیتی جذاب که هر شب هزاران نفر را به پای تلویزیون می کشاند مطرح شود مجموعه بلند مدت مهتاب که مابین سالهای 1985 تا 1989 پخش می شد و ویلیس در مقابل سبیل شپارد ،نقش آفرینی می کرد. بروس ویلیس در 19 مارچ 1955 در ایبار اوبرشتاین آلمان غربی است که پس ار موفقیت مجموعه مهتاب این بخت را یافت تا در آثار ارزشمندتری روی پرده سینما بازی کند. پیشنهادها به سرعت سرازیر شد و او در یک برنامه کاری پرو پیمان روبرو شد . ابتدا با چندین فیلم معروف چون قرار کور و غروب به یفای نقش پرداخت ،اما هنوز برای هالیوودی ها ناشناخته بود و او فرصت مناسبی داشت تا در آمریکا نیز به یک چهره مطرح بدل شود . بازی در این آثار او را به هنرپیشه کارهای اکشن تبدیل کرده بود و همین باعث شد تا در هالیوود نیز کارکترهای مشابه ایفا کند و پس از مدت کوتاهی در زمره بازیگرانی چون استالونه و شوارتزینگر قرار گرفت . نقشی که بروس ویلیس را به شهرت یک شبه رساند کارکتر پلیسی در فیلم پر هزینه جان سخت بود که در سال 1988 ساخته می شود. اکران فیلم با موفقیت غیر منتظره همراه بود که باعث شد دنباله هایی برای آن نیز تولید شود که در همه بروس ویلیس نقش اصلی را ایفا می کرد . جان سخت 2 سال 90 و جان سخت 3 سال 95 به اکران در آمدند و ویلیس همچنین در کارهای موفق دیگر ی ظاهر شد که البته در آن حضور فیزیکی نداشت ! بلکه تنها صدایش را در اختیار یک کودک قرار داده بود. فیلم کمدی به نام ببین چه کسی حرف می زند بود . سال 1988 با فیلم در کشور برای نخستین بار شکست را تجربه می کند اما به سرعت با دو نقش بزرگ باز می گردد. ابتدا نقش نویسنده ای در برگردان سینمایی آنش خودپرستی و سپس در پروژه با شکوه هادسون هاوک شرکت می کند. در همین اثنا نقش مکمل خوبی را در افکار مرگبار مقابل دمی مور ایفا می کند که پس از آن با او ازدواج می کند اما این ازدواج پس از 10 سال به جدایی می انجامد. سال 92 به نقش خود در تریلر جنایی بازیگر ظاهر می شود و یک سال بعد از او برای شرکت در یک بازی کامپیوتری دعوت به عمل می آورند.تبدیل به اولین بازیگری که چهره و حرکاتش در یک بازی مورد استفاده قرار می گیرد. رنگ شب و کارکترهای قابل توجهش در زرنگ و همین طور نقش ماندگارش در قصه های عامه پسند از جمله کارهای تاثیر گذار او به شمار می روند --------------------------------------------------------- نام :جود لا تاریخ تولد: 29 دسامبر 1972 محل تولد: لندن ،ا نگلستان اگر چه اوایل ورودش بسیاری گمان می کردند که او هم یکی دیگر از از همان پسرهای انگلیسی با پوست روشن است اما خیلی زود توانست مورد پسند سینما روهای آمریکایی قرار بگیرد و با بازی های درخشان ثابت کرد که هوش و استعدادی فراتر از یک جهره زیبایی صرف دارد . درست از همان زمان که صحنه های نمایش لندن به سوی برادوی آمد ،پذیرفته شد و خیلی زود به چهره اول آثار هالیوودی تبدیل شد. متولد لندن در 29 دسامبر 1972 که بازیگری را از همان دوران نوجوانی آغاز کرد . بازی اش در «خرید» محصول 1994 نه تنها مورد پسند تماشاگران بلکه مورد توجه منتقدین نیز قرار گرفت . اگر چه به خاطر آنکه یک تولید انگلیسی محسوب می شد نتوانست جلوی دید تماشاگران بین المللی قرار بگیرد . در همین فیلم بود که با همسر آینده اش سادی فراست آشنا می شود که همبازی اش بود. پس از آن در Indiscretions همراه کاتلین ترز ایفای نقش می کند که موفقیت تجاری و هنری فراوانی به همراه داشت ،دنبال کارهای بیشتری گشت و در فیلم هایی چون دوست داشتن یا دوست نداشتن و گاتای حضورپیدا کرد.در سال 97 موقعیت خودش را برای تماشاگران هالیوودی جا انداخت هر چند آثار او در این سالها یا استقبال چندانی روبرو نبود ،اما کمک کردند تا از سوی تهیه کننده های جدی گرفته شود و به این طریق توانست نقش بهتری در نیمه شب در باغ خیر و شر به دست بیاورد. به دنبال این فیلم چند کارکتر کم سر و صدا مانند موسیقی از اتاق دیگر و برداشت نهایی را بازی کرد . در سال 1999 لا در نقشی پر رنگ تر در ساخته درخشان آنتونی مینگلا با عنوان « آقای ریپلی مستعد » بازی می کند که در زمان پخش با استقبال فراوان منتقدین روبرو می شود و لا نامزدی همزمان جایزه گلدن گلاب و اسکار را به عنوان بهترین بازیگر نقش مکمل دریافت می کند . پس از پن در دشمن در آستانه دوروازه در سال 2001 به نقش یک سرباز روس در مقابل اد هریس به نقش یک تک تیرانداز نازی قرار می گیرد و سپس با هوش مصنوعی در قلب کارکتر روبات به نام ژیلگو ساخته استیون اسپیلبرگ به عرصه فیلم های تخیلی باز می گردد . علاوه بر بازیگری جو لا درگیر با فعالیتهای کمپانی فیلم سازی خود «نچرال نیلون» می باشد که در آن با سادی فراست ،شون پرتوی ،ایوان مک گریگور و جان لی میلر شریک است . در سال 2002 همراه با تام هنکس در اثر گانگستری جاده به سوی تباهی ایفای نقش می کند و پس از آن همراه با آنجلینا جولی در اثر فانتزی کاپیتان اسکای و دنیای فردا به بازی رل اول فیلم می پردازد. بازیش در بازسازی یک اثر قدیمی به نام الفی مورد تحسین واقع می شود. ضمن آنکه پیش از پایان یافتن سال 2003 در کمدی رومانتیک نزدیک تر ایفای نقش می کند. او نقش ارون میلن بازیگر سالیان دور هالیوود را در حماسه هوایی تاریخی اسکورسیزی به نام هوانورد در کنار دیکاپریو ایفا می کند و بعد از آن همراه با جیم کری به برگردان سینمایی ماجراهای ناگوار لیمونی اسکیت می پیوندد --------------------------------------------------------- راسل کرو اگر چه اوایل ورود حتی تا چند سال بعد از آن او را به خاطر ایفای نقش آدمهای گردن کلفت مانند کاراکترس در رمپراستار (1993) یا پلیس های کله شقی مانند فیلم لوس آنجلس محرمانه و حتی بازیگر مناسب نقش های حماسی مثل گلادیاتور می شناختند ،اما با بازی در فیلم هایی مانند مدرک و بعضی از ما نشان داد که می تواتند نقش های ملایم تری ایفا کند و حتی عنوان یک جنتلمن شناخته شود.مهم نیست او در قالب چه کارکتری ببنیم ،مهم این است که او کاریزمای مخلوط از توانایی ،هوش استعداد ،زیبایی را باهم دارد که می تواند نقش هایش را به یادماندنی کند. تاجایی که شارون استون درباره او گفته « فکر نکنم کسی از کار کردن با او رویگردان باشد» راسل کرو متولد 7 آپریل 1974 در ولینگین نیوزلند می باشد که از اوایل چهارسالگی در استرالیا بزرگ شد . پدر و مادرش در کار سینما بودند و زندگی راسل کوچک در میان صحنه های فیلمبرداری شکل گرفت .آنها اغلب او را با خود به سر کار می بردند و همانجا بود که عشق به بازیگری در وجودش ریشه کرد. اولین حضور حرفه ایش در اپیزودی از سریال تلویزیونی نیروی جاسوس در حالی ارائه داد که تنها 6 سال داشت . او از 12 سالگی به صورت جدی و حرفه ای آموزش های بازیگری را آغاز کرد و آن را تا 18 سالگی ادامه داد. اولین نقش های مهمش در درام هایی مانند تقاطع(1990) و مدرک ساخته درخشان جوی سلین مورهاوس ،شکل گرفت که به خاطرش جایزه ویژه ای از موسسه فیلم استرالیا دریافت کرد.بعد از آن با کارکتری از یک نژادپرست روانی در ساخته جنجالی فری رایت بانام رمپراستار به چهره جهانی تبدیل شد که باز هم جایزه دیگری برایش به ارمغان آورد . این شارون استون بود که به اوکمک کرد تا به هالیوود بیاید و او در نقش یک هفت تیر کش در ساخته ای از سام رینی در فیلم چابک دست مرده ( The Quick & the Dead ) (1995) به درخواست شارون ستون که خود در آن حضور داشت، اولین کار هالیوودی را بازی کرد . فیلم در گیشه موفقیت آنچنانی کسب نمی کند اما درهای هالیوود با لبخند به رویش گشوده می شود و از آن پس کارش را میان استرالیا و آمریکا تقسیم کرد. سال 1997 موفقیت عظیمی را با نقش یک پلیس در محرمانه لو آنجلس به دست می آورد و به دنبالش با دریافت تحسین های فراوانی به عنوان یک بازیگر هالیوودی تثبیت می شود. او جدای از کارهای سینمایی به فعالیت موسیقی خود را به طور حرفه ای دنبال کرد و توانست در آن عرصه نیز موفقیت هایی به دست بیاورد . سال 2000 اما سالی بود که چهره راسل کرو به خوبی نمایان شد و سراسر دنیا نام او را به زبان آوردند و او با بازی در حماسه سالهای دور رم در فیلم گلادیاتور به یک چهره بین المللی تبدیل شد ، تاجایی که پس از آن بسیاری شروع به دیدن کارهای قبلی او کردند. سال 2001 با یک نقش برنده جایزه نوبل که بیماری شیزوفرنی و درواقع برگرفته از یک زندگی حقیقی بود در فیلم یک ذهن زیبا شاهکاری دیدنی می آفریند --------------------------------------------------------- تام کروز تام کروز متولد 1962 در سیراکوز نیورک است . کودکی اش را با روئای کشیش شدن سپری گردید . تام تنها پسر از چهار فرزند خانواده ی کولی السفر بود . خانواده اش تقریبا دایما در حال سفر و نقل مکان از شهری به شهر دیگر بودند و همین موضوع سبب شد که تام از دوران کودکی خود تصویر واضح و ثابتی نداشته باشد خودش در مصاحبه ای گفته است : تا رسیدن به سن چهارده سالگی پانزده بار مجبور شدم مدرسه ام را در دو کشور امریکا و کانادا تغییر دهم. پدر و مادرش هم نهایتا از هم جدا شدند و هریک به راه خود رفتند.مادرش پس از مدتی با مردی دیگری ازدواج کرد و به همراه فرزندانش در نیو جرسی ساکن شد . پدر نیز مدتی پس از مدتی در اثر ابتلا به سرطان در گذشت. تام که مدتی در مدارس مذهبی آمریکا تحصیل کرده بود در نیو جرسی به دبیرستان رفت و در همان دوران آهسته آهسته به هنر هفتم به ویژه بازیگری علاقه مند گردید و برای همین در سن 18 سالگی دبیرستان را ترک کرد و برای رسیدن به آرزوی خود نیوجرسی را به مقصد نیویورک ترک کرد. اولین فیلم خود را در سال 1981 در شرایطی که هنوز 20 سالش نشده بود بازی کرد این فیلم عشق بی پایان نام داشت در فاصله زمانی 1981 تا 1986 کروز در شش فیلم سینمایی ظاهر شد ولی هیچکدام از آنها شاهکار هنری نبود اما همگی به حضور چهره محبوبی چون تام در گیشه با استقبال فراوان روبرو گردیدند و همین امر جایگاه او را به عنوان یک ابر ستاره در سینمای آن دوران هالیوود تثبیت کرد به خصوص فیلم تجارت پر خطر محصول 1983 ساخته پل بریکمن از فیلم هایی بود که بسیار مورد استقبال تماشا گران قرار گرفت.در فیلم دور و دورتر تام با نیکول کیدمن همبازی شد این دو در تاریخ 24 دسامبر 1990 با هم ازدواج کردند و یکی از جنجالی ترین زوج های هالیوودی را تشکیل دادند .البته تام قبل از نیکول در سال 1987 با میمی راجرز ازدواج کرده بود که زندگی مشترکشان تا سال 1990 دوام یافت بعد از ازدواج تام و نیکول هر دوی آنها بسیار مورد توجه رسانه ها قرار گرفتند این دو تا سال 2001 به طور مشترک با هم زندگی کردند و در پایان این سال از هم جدا شدند . تام و نیکول در این مدت دوفرزند به نام کانر آنتونی (متولد 1995) و ایزابلا جین (1992) را به فرزند خواندگی قبول کردند که پس از جدایی مسئولیت نگهداری آنها به نیکول سپرده شد. بعد از جدایی این دو نیز شایعات فراوانی درباره ی آنها و زندگی مشترکشان منتشر گردید . از جمله این که تام به دلیل بچه دار نشدن نیکول از او جدا شده و یا این که تام تمایلی به زندگی با تام نداشته و از همان ابتدا هم به دلیل برخی مسائل حاشیه ای با او ازدواج کرده است. بعد از نیکول کیدمن با پنلوپه کروز در سال 2001آشنا شد و بعد از سه سال زندگی در ژوین 2004 از وی جدا شد. خواهر و مدیر تبلیغات تام کروز در این باره می گوید: این جدایی را مسالمت آمیز و دوستانه خواند. تام کروز خود عنوان کرد که هیچ کدامشان ازدواج دیگری نخواهند داشت و دوستان خوبی برای هم خواهند ماند. تام برای دریافت جایزه دیوید دی نالتو که همرده اسکار است به ایتالیا رفته بود که در این سفر خود قصد ازدواج خودش را با کیتی هولمز اعلام کرد. تام برای بازی در نقش اصلی نیو در فیلم ماتریکس انتخاب شده بود اما این نقش در نهایت به کیناریوز رسید. هرگز به مشروبات الکلی لب نمی زند. برای بازی در فیلم ماموریت غیر ممکن در مجموع 70 میلیون دلار در آمد کسب کرد. دارای سه خواهر به نام های ماریان ، لی آنی و کاس است. -------------------------------------------------------- نیکولاس کیج با نام نیکولاس کوپولا متولد 7 ژانویه 1964 در لانگ بیچ کالیفرنیای آمریکا . برادرزاده فرانسیس فورد کوپولا و دانش آموخته دبیرستان بورلی هیلز، ترک دبیرستان در کلاس یازدهم و آموزش در کنسترواتوار تئاتر آمریکا . آموزش بازیگری با پگی فیوری. کسب سوشهرت در سال 1989 به خاطر بلعیدن سوسکس زنده برای فیلم بوسه خون آشام . برنده جایزه بهترین بازیگر مرد از سوی منتقدان نیویورک ،برنده جایزه بهترین بازیگر درام مرد از سوی گلدن کلوب و برنده جایزه اسکار به خاطر ترک لاس وگاس در سال 1995. نیکلاس در نخستین حضورهایش بر روی پرده سینما به صورت مرد دروغگویی ظاهر می شد . ولی هنگامی که در فیلم بزرگ کردن آریزونا خود را به کاریکاتوری تبدیل کرد سبکش به شکل آشکاری دلپذیر شد. کیج از اندامک دراز ،حالت فداکاری جاودانه و مژه های تیره اش نقش کمدی خرگوشی وحشی را ساخت. او در فیلم پیچیده تر ماه زده در نقش قصاب جوانی که عاشق نامزد متارکه کرده برادر بزرگش می شود سبک کمدی اش را توسعه می دهد . سپس کیج با بازی درخشانش در بوسه خون آشام در نقش گرد آورنده ادبی تازه به دوران رسیده که فکر می کند تبدیل به خون آشام شده است ،خویش را پیشر فت می دهد . این گردآورنده ادبی طعمه افتاده اش را بر دل مشغولی نگه می دارد و سرگرم کننده تر می شود . کیج به مسخرگی جیم کری در نقاب متحول می شود ، ولی بدون جلوه های ویژه کیج در قلب وحشی (دیوید لینچ) در نقش دریانوردی معتاد موفقیت چندانی کسب نکرد . او در دهه نود در کمدی سبکس ،نقش های تحسین برانگیزی ایفا کرد به ویژه با اندرو برگمان بسیار خوب کار کرد . در ماه عسل در لاس وگاس او نقش جک سینگری مردی است که نامزدش را در بازی پوکر از دست می دهد و بر وحشتش از ازدواج چیره می شود. کیج همچنین در نقش آرام تری از پلیسی که متاهل که بلیت بخت آزمایی برنده ای را به انعام پیش خدمتی می دهد در فیلم می توانست برای شما اتفاق افتاده باشد به خوبی ظاهر می شود داستان فیلم از این قرار است این پلیس آرام برای نوشیدن چای وارد رستورانی می شود هنگام پرداخت صورت حساب می بیند که همسرش که زن عقده ای هم بوده تمام پولهایش را برداشته وپیش خدمت این را می گوید که فردا هر مقدار پولی به دستم امد مقداری از آن به تو می دهم و از قضا شب همان در قرعه کشی ده میلیون را برنده می شود و و مقدار از این پول را به این پیش خدمت می دهد. و در فیلم نوآر غرب ردراک اجرای درستی رائه می دهد . به نظر نمی آید که او در این فیلم بازی می کند و ضمن مانند خودش هم به نظر نمی رسد.او روی پرده سینما جا افتاده است و به طور پیوسته مردانه تر و خوشتیب تر می شود گرچه ممکن در اجرایی ناشیانه ناتوان باشد. بالاخرا در ترک لاس وگاس او این امکان را یافت که حقیقتا به عمق مهارت کار کمدی اش برسد . او دراین فیلم نقش بن ساندرسون را ایفا می کند . بن ساندرسون نویسنده نوشخواره ای است که هالیوود را به قصد لاس وگاس ترک می کند تا سر حد مرگ نوشخوارگی می کند . کیج بدون زیر پا گذاشتن شخصیت بن به ما نشان می دهد که چگونه از میان گریزهایش نگاه کنیم . کیج مدت زمان زیادی است که هیجان انگیز ترین بازیگر جوان سینمای آمریکاست . با ترک لاس وگاس پرشورترین هم شده است
نوشته شده توسط مینا ساعت 07:07 ق.ظ موضوع مطلب :‌ عمومی ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

شنبه 30 تیر 1386
بیوگرافی بازیگران زن هالیوود 

آنجلینا جولی Honarpisheh.com

 چهارم ژوین 1975

 لس آنجلس کالیفرنیا

آنجلینا جولی

آنجلی در چهارم ژوین 1975 در لس آنجلس کالیفرنیا متولد کردید . گذران دوران کودکی در شهری که بزرگترین مرکز سینمایی جهان در آن واقع است بسیاری را وسوسه سینما دچار می کند . در مورد انجلی این موضوع جنبه دیگری داشت . او فرزند یک بازیگر اسکاری سینما جای ویت بود و طبیعی است که دوران کودکی خود  را با سینما وسوسه هنر هفتم سپری کرده باشد. مادرش مارچلینت یرتراند نیز به نوعی در تشویق او به ورود به عالم سینما نقش داشت . این خانواده سینمایی صاحب یک فرزند پسر به نام جیمز هاون نیز گردید که او هم علاقه به سینما دارد.

انجلی (که در خانه آنژی صدا می شود) به همراه برادرش کودک یتماما سینمایی را سپری کرده اند آنژی به کلاسهای تئاتر موسسه لی استراسبگ می رفت و به مکتب تئاتر آکتورز تستودیا علاقه مند گردید  و از همان دوران کودکی به بازی در نمایش های صحنه پرداخت و تجارب با ارزشی کسب کرد.

آنژی  به لحاظ عاطفی به برادرش خیلی وابسته است ولی با آنکه او دختر خانواده بود از وی بسیار خشن تر و شلوغ تر بوده .

 این طور می گوید:

من در دوران کودکی به مسابقه ماشین سواری و همچنین جمع کردن چاقو علاقه زیادی داشتم و سرگرمی هایی  که برای برادرم مفهومی نداشتند  اما علاقه به  تماشای فیلم های سینمایی در هر دوی ما وجود داشت .روزهای بسیاری را با هم به تماشای آثار کلاسیک سینما می پرداختیم.

آنژی به جز جمع کردن چاقو در دوران کودکی آرزوهای دیگری هم داشت شاید باورتان نشود اما در سالهای کودکی به شدت آرزوو داشت که مسئول مراسم تدفین شود در این باره می گوید :

خانواده ام نگران من بودند فکر می کنم تا حدودی پیش فعال بودم آرزویم این بود که مدیر مراسم خاک سپاری باشم  ان آهنگها  تابوتهای چوبی زیبا  انسانهای اندوهگین مرده هایی که گریم شدند و آخرین ژست و حالت زندگی اشان را به خود گرفته اند همه و همه برایم جذاب است. او از همان دوران کودکی به موضوع مرگ شیفتگی خاصی داشت.

او اگر چه در دوران کودکی چهره ای زیبا و جذاب داشت اما بیش از انکه به آراستن چهره خود بپردازدعلاقه مند به فلسفه های شرقی و به ویژه کتابهایی که در مورد مرگ نوشته شده بود توجه داشت برای من مرگ مفهوم عمیقی دارد  شاید مرگ مهمترین حادثه در زندگی است که همیشه آن را فراموش می کینم  من به مرگ بسیار فکر کرده ام در مورد مرگ چیز آرامش بخشی وجود دارد . این که شما ممکن است فردا بمیرید باعث می شود امروز را غنیمت بشمرید در مورد در فلسفه غرب کمی غفلت وجود دارد اما شرقی ها به ویژه چینی ها  هندی ها و  ایرانی ها در فلسفه خود آموزش های جالبی برای مرگ دارند.

آنژی در  شانزده سالگی از دبیرستان بورلی  هیلز فارغ التحصیل شد و پس از آن مدتی به لندن رفت و در این شهر به عنوان یک مدل مشغول به کار شد و سپس در شهر های نیو یورک و لس آنجلس در همین رشته به  فعالیت خود ادامه داد .آنژی همچنین به دانشگاه نیو یورک  رفت و در رشته بازیگری لیسانس گرفت  او در مورد مدل بودن این گونه می گوید : زمانی این کار برایم جالب بود می دانید که جولی به زبان فرانسه یعنی زیبا و من در مقطعی  از زندگی به این ویژگی شخصی ام بیش از حد توجه داشتم اما هنگامی که می دیدم که مجلات و ر سانه ها تنها از یک جنبه از شخصیت من توجه دارند از این کار خسته شدم و ژست گرفتن در برابر دوریبین عکاسان به نظرم احمقانه آمد . این بود که کوشیدم به عنوان بازیگر به فعالیت بپردازم

کایرا نایتلی

نام : میلا یاوویچ

نام اصلی : میلیزتا ناتاشا یاوویچ

تاریخ تولد: 17 دسامبر 1975

محل تولد : کیو ،اوکراین

مدلی که رو به خوانندگی و سپس به حرفه هنرپیشگی روی آورد . میلا زاده مادری روسی و هنرپیشه و پدری دکترو یوگوسلاو که در مرکز کشور اوکراین (کیو) در 17 دسامبر 1975 به دنیا آمد. او به همراه با خانواده اش در پنج سالگی به اسکارمنتو کالیفرنیا نقل مکان  کرد .

او کار مدلینگ خود را به صورت حرفه ای از سن یازده سالگی شروع کرد و دیری نپایید به خاطر چهره زیبا و چشمان آبیش عکسش بر روی هزاران مجله مدل جای گرفت.

در مدتی که در حرفه مدلینگ موفق بود حرفه بازیگری خود را با فیلم زالمان کینگ با نام Two Moon Junction در سال 1988 در نقش خواهر کرچکترشریلین فن شروع می کند. سه  سال بعد در فیلم بازگشت به مرداب آبی که دامه فیلم مرداب آبی ساخته سال 1980 ایفای نقش می کند فیلم فروش خوبی داشت اما بعد از این فیلم میلا حرفه بازیگری را برای مدتی  کنار می گذارد و به جای آن  شروع به ضبط اولین آلبوم خود با نام The Divine Comedy می پردازد آلبومش با استقبال خوبی روبرو می شود .

برای مدتی کوتاه در چندین تور شرکت و سپس به کالیفرنیا باز می گردد. و در همکاری مشترک با کارگردان معروف فرانسوی لوک بسون و در مقابل بروس ویلیس در فیلم عنصر پنجم ایفای نقش می کند .

فیلم در سال 1996 تولید و با ساختاری غیر باور کردنی که در قرن بیست و سوم اتفاق می افتد و موهای نارنجی میلا و با گویشی نا مفهوم (زبان بیگانه) و لباسهای عجیب او با استقبال فراوانی روبرو می شود و میلا را دوباره به رادار هالیوودیها باز می گرداند.او در این فیلم با همسر آینده خود یعنی لوک بسون آشنا می شود و در سال 1997 با هم ازدواج می کنند اما این ازدواج دو سال بیشتر طول نمی کشد و در سال 1999 از یکدیگر جدا می شوند .

در سال 1998 میلا نقش قابل توجهی در فیلم اون مرد بازیش گرفته ایفا می کندو اما در سال 1999 در همکاری مجدد با لوک بسون در فیلم ژاندارک ظاهر می شود فیلم با استقبال روبرو نمی شود و انتقادهای زیادی  از بازی او  می شود.

در سال 2000 در فیلم ویم وندرز با نام هتل ملیون دلاری در کنار میل گیبسون در نقش یک بیمار ذهنی ظاهر می شود. اما در سال 2002 میلا در فیلمی با کارگردانی پول آندرسون ایفای نقش می کند که ساختاری متفاوت با فیلم هایی قبلی او داشت .او در فیلم رزدینت ایول در نقش آلیس ایفای نقش می کند که بر اساس بازی اش یعنی رزدینت ایول ساخته شده است.قسمت دوم این فیلم در سال 2004 تولید شد که در بیشه مو فقیتی خوبی به دست آورد.قسمت سوم این فیلم هم با نام رزیدنا ایوال ، انهدام  در دست تهیه است.که در دسامبر سال 2007 اکران خواهد شد و کارگردانی این فیلم را راسل مولاکاهی بر عهده دارد و تمام بازیگران قسمت دوم در این قسمت هم ایفای نقش می کنند و الی لارتر هم به این جمع اضافه شده است . اما دیگر فیلم  میلا فرابنفش  بود که موفقیت چندانی  کسب نکرد این فیلم با هزینه 30 میلیون دلار تهیه شد و تنها توانست 19 میلیون دلار در آمریکا فروش کند


نام کامل: JESSICA MARIE ALBA
نام مستعار:SKY ANGEL
تاریخ تولد: 29 آپریل 1981.
محل تولد: کالیفرنیای امریکا.
شغل: بازیگر.
علت شهرت: ایفای نقش در سریال DARK ANGEL.
قد: 170 سانتی متر.
نام پدر:MARK ALBA---شغل: ارتشی---مکزیکی تبار.
نام مادر:
CATHY ALBA---خانه دار----فرانسوی تبار.
برادر:
JOSHUA

دوست پسر:
MICHAEL WEATHERLY----در سـال 2001
آشنا شده و در سال 2003 از یکدیگر جدا شدند.

تحصیلات:
دارای دیپلم متوسطه از دبیرستان کلارمونت.

بیوگرافی:

جـسیـکا در یــک خـانـواده ارتشـی پـرورش یـافـت. وی از 5


سـالگی شیفـته بازیگری بود. جسیکا از سن 11 سالگی
در کـلاسـهـای بازیگری شرکت میکرد. وی در کودکی دختر
بسـیـار شـلوغ و سرکشی بود. نخستین ایفای نقش وی
در سـریـال
FLIPPER در سال 1995 صورت گـرفـت. سـپس
در نقش آفرینی در سریال
DARK ANGEL به شهرت دست
یافت.

فیلمهایی که وی در آنها ایفای نقش کرده:

Sonic (2006)
Fantastic Four (2005)
Into the Blue (2005)
Sin City (2005)
Honey (2003)
The Sleeping Dictionary (2003)
Dark Angel (VG) (2002)
Dark Angel (series) (2000)
Paranoid (2000)
Idle Hands (1999)
Never Been Kissed (1999)
P.U.N.K.S. (1999)
Too Soon for Jeff (1996)
Flipper (series) (1995)

کایرا نایتلی در جنوب لندن در حومه ریچموند در 26 مارس 1985 متولد شده او دختر ویل نایتلی بازیگر و شارمن مک دونالد نویسنده است . برادر بزرگتر او کالب در 1979 متولد شد او همزمان دو کار بازیگری و نویسندگی را انجام می داد نکته جالب در مورد کایرا این است که وی در سن سه سالگی از برادرش که آژانس بازیگر یابی داشته پرسیده که آیا می تواند فیلمی بازی کند در سن 6 سالگی در اولین برنامه تلوزیونی خود در نقش دختر کوچکی در جشن شاهانه بازی کرده که در 1993 پخش شد سپس در نوجوانی در چند سکانس دهکده عشقبازی که اقتباسی از یک داستان عشقی هم جنس خواهی زنانه با نام بیل ( 1984 ) است در 1996 در برنامه تلوزیونی treasure seekers

اولین باری که نام کایرا را در تمامی دنیا به گوش رسید زمانی بود که در نقش سبا یکی از خدمه شاهزاده آمیدالا در اپیزود اول جنگ ستارگان 1999 بازی کرد

و چند برنامه تلوزیونی دیگر بازی کرد

نکاتی جالب در مورد کایرا

کایرا هیچگونه تحصیلات حرفه ای بازیگری انجام نداده و این کار را از روی علاقه انجام میدهد

تمرین رقص دیده

در جنگ ستارگان به قدری کایرا نایتلی و ناتالی پورتمن شبیه هم بودند که حتی مادر کایرا نتوانسته بود آنها را از هم تشخیص دهد

از طرفداران وست هام یونایتد می باشد

به گزارش خبرگزاری تاتلر کایرا نایتلی در بین زنان مجرد انگلیس بیشترین خواهان را دارد

در نوجوانی برای خواندی عینک می زده

کمپانی

همزمان با دایانا راس ، امی اسمارت ، استیون تیلور و تنسی ویلیامز به دنیا آمده است

کسب رتبه اول 50 زن زیبای جهان مجله

اولین سکانس بدون لباس خود را در 16 سالگی در فیلم حفره ( 2001 ) بازی کرده

در 16 سالگی مدرسه را رها کرده

royal shakespeare انگلیس در در سال 2004 نظر سنجی برگزار کرد که بینندگان فیلم دوست دارند چه کسی نقش ژولیت را در آینده بازی کند کایرا در این نظر سنجی بالاتر از کیت وینسلت ، نیکول کیدمن و اسکارلت یوهانسن در مکان اول قرار گرفت new woman در سال 2004

حرفهایی که زده

دختر های نوجوان زیادی هستند که حاضرند مرا بکشند بخاطر اینکه من اورلاندو بلوم رو بوسیدم

هیچ امتیازی ندارد که در آمریکا 18 ساله شوید

من همیشه مغرور بودم

اگر کفشی رو ببینم و خیلی ازش خوشم بیاد مهم نیست که اندازم نباشه من اونو می خرم

وقتی شک دارید موفق نمی شید

کاترین هپبرن و ویوین لی قهرمانهای من هستند نه بخاطر توانایی شون بلکه به خاطر پشتکار و استقامتشون

میدونم که مردم دارن از دستم خسته می شن این مصیبت نیست فقط حقیقته

مهمونی ها رو دوست ندارم از اول هم آدم معاشرتی ای نبودم

نمی تونم به خودم هنرپیشه بگم به این دلیل که فکر نمی کنم مهارتم تا این مرحله بالا رفته باشه می خوام که در هر کاری بهتر از کار قبلیم باشم ولی تا زمانی که خوب هستم می تونم بگم که دارم سعی می کنم که هنرپیشه بشم

 



نوشته شده توسط مینا ساعت 12:07 ب.ظ موضوع مطلب :‌ عمومی ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()


This Template Designed By Theme.MihanBlog.Com And Davood Jafari

setTimeout(function () { GetMihanBlogShowAds(); }, 1000);